پياده همى رفتش اندر ركاب * تواضع نمودش چنين بىحساب
نوازيد ابو جعفرش بىشمار * بيستاد تا گشت مهتر سوار
165 سوى شهر رفتند و آمد فرود * سپهبد سزاوار خدمت نمود
به شبگير شد بر در و بار خواست * بگفتند : « بىبار راه شماست
كه فرمود مهتر كه بىبار و راه * درآيى به پيشش به بىگاه و گاه »
چنين گفت : « اگر مهتران از مهى « 1 » * بزرگى نمايند بهر رهى
نشايد گذشت از حد چاكرى * كه چون بگذرى چيست آن همسرى »
170 ز مهتر سئم « 2 » روز پرسش نمود * كه موجب ز عزم خراسان چه بود
سخن هرچه بودش نهان و آشكار * بگفتش وز او جست تدبير كار
از آن پس كه بيعت خود و ديگران * بكردند گفتش چنين اندر آن :
« ز بو سلمه گر در دل پيشوا * غبارى است بايست كشتن ورا
چرا برد چندين زمان اندر آن * چه حاجت زدن راى با چاكران »
175 چنين يافت پاسخ : « خليفه به كار * نخواهد كه گيرد ز رايت گذار
همان خواست كين كار را در جهان * كسان تو سازند بهرش نهان »
مُراره ز تخم انس آن زمان * به حكمش بيست اندر اين كين ميان
شد از مرو نزديك سفّاح زود * خليفه مر او را نوازش نمود
نماندش كه بيند كسى روى او * نهان كردش و شد در آن چارهجو
180 ابو سلمه « 3 » را خواند نزديك خويش * نوازش نمودش ز اندازه بيش
به دو گفت : « از اين پيشتر پيش من * ز كارت به بد گفت هركس سخن
دلم بود رنجيده از تو در آن * كنون روشنم گشت از ديگران
كه آن نقلها بود يكسر دروغ * نجستند جز كار خود را فروغ
سزا داد خواهم بدان مردمان * به هريك سزاوارشان اين زمان
185 تو بايد نباشى ز كارم دژم * نجويى جدايى ز من بيشوكم »
پس آنگاه تشريف دادش برين * ز خود كردش ايمن ز پيكار و كين
به گاه و به بىگاه خواندش به پيش * به هر كار از او جست تدبير خويش
هامش
( 1 ) ( ب 168 ) . سب : چنين گفت اگر مهترى از مهى .
( 2 ) ( ب 170 ) . در اصل : ز مهتر ستم
( 3 ) ( ب 180 ) . سب : ابو سلمه خواند .