140 بر آن بود ميرى ز عبّاسيان * ستاند ، رساند بدان مردمان
سگالش در اين كرد با عمّ خود « 1 » * كه تا چون توان پيشش آورد بد
به دو گفت داوود : « از او خوارخوار * نشايد برآوردن اكنون دمار
كه ديريست تا دعوت كار ما * در اين ملك كردهست و ديده بلا
بران كرده ثابت حقّ بىكران * خلافش نگشته كسى را عيان
145 گر او را بداريم « 2 » ، ناگه به رو * از اين مردم افتند در گفتوگو
دل مردم از ما رميده شود * ز ما مهرهاشان بريده شود
دگر آنكه بو مسلم نامدار * كه اين ملك را هست « 3 » بر وى دمار
از اين پيش در كار اين خاندان * به هرچيز با او بُدى يكزبان
نگفته به دو جان اين خوار كرد * بود خصمىِ آن جهانگيرمرد
150 به نامه چنين حال گفتن روا * نباشد به بو مسلم از پيشوا
به پيغام بايد سخن كرد ياد * به قولى كه دارى بر او اعتماد
از او جست درمان اين سختدرد * كه او خود تواندش تدبير كرد »
بدين كار ابو جعفر نامدار * به حكم برادر بشد بادوار
كه بيعت ز بو مسلم نامدار * ستاند هم از مردم آن ديار
155 نهانى نسازد مر اين كار نيز * پُر آرد مر آن فتنهجو « 4 » را قفيز
كسان ابو مسلم نامور * نوشتند از ره به پيشش خبر
كه : « بو جعفر اينك ز حضرت رسيد « 5 » * بدان ملك خواهد به پيشت كشيد »
بفرمود ابو مسلم نامدار * كه او را به تعظيم از هر ديار
روان كرد هركو بُدى مرزبان « 6 » * بكردند خدمت « 6 » به قدر توان
160 ز فرمانروايى آن شيرخو * شكوهيد ابو جعفر نامجو
چو نزديكى مرو آمد ز راه * پذيره شدش پيشوا با سپاه
پياده شد و بر زمين بوسه داد * برو بر بسى آفرين كرد ياد
هامش
( 1 ) ( ب 141 ) . در اصل : عمر خود
( 2 ) ( ب 145 ) . سب : كه او را بداريم .
( 3 ) ( ب 147 ) ( دوم ) : سب : كه اين راهست .
( 4 ) ( ب 155 ) ( دوم ) . در اصل : برآرد مران فتنهحو .
( 5 ) ( ب 157 ) . سب : به خدمت رسيد .
( 6 ) ( ب 159 ) . سب :روان كرد هركو بدى آن زمان * بكردند چندى به قدر توان