ابو جعفر گُرد را برگزيد * به دو آن بزرگى سزاوار ديد
تو گفتى كه بودش به دل آگهى * كه باشد در آن تخمه اين فرّهى
ولىعهد خود كرد او را به كار * پس از وى برادر پسر اختيار
سرافراز عيسى موسى كه او * به هرچيزى از همگنان برد گو
250 ز اركان دولت بر اين عهد خواست * ز دانندگى كرد اين كار راست
چو بى راى بو مسلم اين كار بود * نشايست از وى جدايى نمود
بفرمود بو جعفر از پيش او * بدينكار آرد بدان ملك رو
ستاند از او بيعت از بهر خود * به آرزم گويد سخن از خرد
ابو جعفر از پيش او بادوار * روان شد به ملك خراسان ديار
255 ابو مسلمش التفاتى نكرد * ندادى رهش گه گهى نيز مرد
ابو جعفر از دانش خويشتن * در اين ساخت با او در آن انجمن
چنين تا كه بيعت بر اين « 1 » كار كرد * از آن پس از آنجا روان گشت مرد
به ملك عرب زود بنهاد سر * دل از كار او پر ز خون جگر
رفتن ابو مسلم به زيارت بيت اللّه و روضهء رسول
پس آنگاه ابو مسلم سرفراز * هوس كرد رفتن به سوى حجاز
260 نيابت به بو داود گرد داد * روان شد ز ملك خراسان چو باد « 2 »
روان گشت با هشت باره « 3 » هزار * دليران جنگى و مردان كار
چو آمد خبر زو به ملك عراق * سران و بزرگان ز روى وفاق
به فرمان پذيره شدندش به پيش * ببردند او را بر شاه خويش
نوازيد سفّاح بىمر ورا * به گردون برآورد از آن سر ورا
265 به حدى كه تا زير دست دست « 4 » * ستادى ابو جعفر و او نشست
يكى روز سفّاح گفتش چنين : * « ابو جعفر است در خلافت گزين
بر او كن به كار خلافت سلام » * چنين پاسخش داد آن خويشكام :
هامش
( 1 ) ( ب 258 ) . در اصل : روذ .
( 2 ) ( ب 260 ) ( دوم ) . سب : ز ملك خراسان روان شد چو باد .
( 3 ) ( ب 261 ) . در اصل : هست باره .
( 4 ) ( ب 265 ) . چنين است در اصل . ( ؟ )