وز اين گشت بر قنسرين « 1 » كامكار * در او كار دعوت شدش آشكار
ز عبّاسيان دل بريده ، به جان * بكوشيد در كار مروانيان
دگر گرد عثمان ازدى گُهر « 2 » * كه بودش سراقه « 3 » چهارم پدر
60 به شهر دمشق اندرون فتنهجو * شد و شهريان جملگى پشت او
سپهدار عبّاسيان را بزار * بكشتند آن جايگه خوار خوار
جراح ابن عبد اللّه « 4 » آن چيز بود * به غارت همه شهرى اندر ربود
بهنام بنى اميّه همگنان * در آن شهر كردند دعوت عيان
از او نام عبّاسيان برفتاد * نيارست كس نامشان كرد ياد
65 دگر بود در حمص يك شيرمرد * كه شيبانى او را پدر نام كرد
معاويّه بودش چهارم پدر * جوانى دلاور بُد و پرهنر
ز مردى برآورد در حمص دست * ز عبّاسيان بىكران كرد پست
دگر هركه بودند از آن مردمان * ز بيمش گريزان شدند آن زمان
برآورد شيبانى نامور * به گردون در آن شهر از اين كار سر
70 حديثى ز گفتار فخر بشر * ز خود وضع كرد او بدان كار در
كه چون صد شود سال و چندى بهسر * شود ملك عالم پر از شور و شر
به هر گوشهاى فتنهاى آشكار * شود ز آن جهانى پر از كارزار
به نوعى شود حال كز « 5 » كار كين * ندارد كسى راى و پرواى دين
و ليكن ز شيبانى نامور * شود در نهان آن همه شور و شر
75 بميرد از او ظلم و بيداد و جور * شود عدل زنده در آن خوب دور
رضاى من و پاك پروردگار * در آن است كو را بود اختيار
خريدند از او حمصيان « 6 » اين فريب * به كارش شدند ز اين سبب ناشكيب
هامش
( 1 ) ( ب 57 ) . در اصل : قيسرين .
( 2 ) ( ب 59 ) . در اصل : اردى كهر ؛ سب : كردى كهر .
( 3 ) ( ب 59 ) . در اصل : سرافه . سراقة بن عمرو : از طرف عمر با سپاه به اهواز رفت تا آنجا را بگيرد . ( تاريخنامهء طبرى . به تصحيح و تحشيهء محمد روشن . تهران ، نشر نو ، 1366 ، ص 530 )
( 4 ) ( ب 62 ) . در اصل : جر ابن عبد اللّه ؛ سب : خزاين عبد اللّه . « جراح بن عبد الله : گويد ، وقتى مردم بصره به يزيد بن مهلب گرويدند ، عاملان خويش را سوى اهواز و فارس و كرمان فرستاد . عامل كرمان جراح بن عبد الله حكمى بود كه پيش عمر بن عبد العزيز بازگشته بود » . ( تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، ج 9 ، ص 3991 . )
( 5 ) ( ب 73 ) . در اصل : حال كر .
( 6 ) ( ب 77 ) . حمص . شهر بزرگ و قديمى و داراى بارو است بين دمشق و حلب . ( تاريخ سيستان . ص 74 )