بهنام بنىامّيّه هركسى * همى كرد دعوت به هرجا بسى
سفيدجامگانشان « 1 » نهادند نام * پديد آمد اين فتنه اوّل ز شام « 1 »
نخستين حبيب ابن مره كه او * ز مروانيان بُدگوى جنگجو
40 چو مروان گريزان شد از پيش زاب * سوى شهر بلقا شد او پرشتاب
شدندش هواخواه آن مردمان * بر آن شهر شد كامكار آن زمان
ديارى كه نزديك آن شهر بود * به مردى به فرمان درآورد زود
بهنام بنى امّيّه اندرو * همى كرد دعوت مر آن شيرخو « 2 »
چو عبد اللّه ابن على ز اين سخن * خبر يافت پيكارش افگند بن
45 حصارى شدند قوم مروانيان * از آن يافت « 3 » لشكر دو رويه زيان
سرانجام قوم حصار از نبرد * دژم گشت ز آن « 4 » صلح درخواه كرد
سپهبد پذيرفت صلح و عدو * به فرمان به رى رفت نزديك او
به دو داد عبد اللّه آن بوم و بر * نرفتى به راه خلافش دگر
دگر بود در قنسرين « 5 » آن زمان * اميرى به فرمان عبّاسيان
50 كه با كين بُدش نام و چون نام خود * بههر كار با كين بُد از خوى بد
ز قوم بنى امّيّه هركه يافت * نپرسيده در كشتنش مىشتافت
از آن كودكى چند را نارسيد * گرفت و همى خواستى كين كشيد
ابو الورد « 6 » از مردمان كلاب * در آن شهر بُد مهتر و كامياب
شفاعتگرى كرد نزديك او * كه تا خونشان درنيارد به جو
55 نپذرفت و او را بر اين سرد گفت * ابو الورد از اين گشت با درد جفت
ز غيرت « 7 » از او جنگجو گشت مرد * ز با كين برآورد در جنگ گرد
هامش
( 1 ) ( ب 38 ) . در اصل : سعد حامكانشان ؛ ( دوم ) : اوّل زمام .
( 2 ) ( ب 43 ) ( دوم ) . سب : بران شيرخو .
( 3 ) ( ب 45 ) ( دوم ) . سب : ازو يافت .
( 4 ) ( ب 46 ) ( دوم ) . سب : دژم گشت و آن .
( 5 ) ( ب 49 ) . قنّسرين : ولايتى در شام است كه شهر حلب از توابع آن است . قنسرين به قولى در سنهء 351 و به قولى سنهء 355 هجرى در نتيجهء هجوم روميان خراب شد و سپس عمران نيافت . ( تاريخ سيستان . به تصحيح ملك الشعرا بهار . تهران ، زوار ، ص 74 )
( 6 ) ( ب 53 ) . ابو الورد . نامش مجزاة بود پسر كوثر ، از قبيلهء كلب بود و از ياران و سرداران و يكهسواران مروان بود .
( تاريخ طبرى . ترجمهء پاينده ، ج 11 ، تهران ، بنياد فرهنگ ايران ، 1353 . ص 4645 )
( 7 ) ( ب 56 ) . در اصل : ز عبرت .