سوى جايگاهش تأمّل نمود * نشان داد رفتند و آورد زود
چنين بود ليكن عيار « 1 » درم * نبودند كرده ز معهود كم
خليفه ز زرگر بپرسيد ، گفت : * « نكردم خيانت از اين در نهفت
20 بجز آنكه تمغا و اجرت مرا * بود سود اى نامور پيشوا »
ببخشيد جرمش « 2 » خليفه چو ديد * كه قلبى نيامد ز كارش پديد
به دو گفت : « در دار ضرب اين درم * از اين پس همى ضرب كن بيشوكم
نخواهند تمغا « 4 » ز تو تازيان « 3 » * نيابى از اين سود خيره به جان »
شهى كو ز دانش به بانگِ كُدين « 5 » * بداند شب تيره حالى چنين
25 ز روشندلى هيچ باقى برو * نباشد دليلم بس اين گفتوگو
چو بر پانصد شد فزون شصت و شش * سئم مه فرو رفت آن شيرفش
چل و هشت بُد عمر و ز آن يازده * ز دولت بر آن مملكت بود شه
دو پور و يكى دخترش ماند باز * چنين بود احوال آن سرفراز
در ايّام او شه ز سلجوقيان * محمّد بُد آن نامدار جهان
30 پس از وى سليمانشه و ارسلان * ز خوارزمشاهى بُد ايل ارسلان « 6 »
ز غورى شهان سيف دين بُد همان * غياث دل و دين خديو زمان
چو سنقر بُد و زنگى از سلغرى * محمّد به الموت در مهترى
هامش
( 1 ) ( ب 18 ) . در اصل : عبار .
( 2 ) ( ب 21 ) . در اصل : بپيچيد جرمش .
( 3 ) ( ب 23 ) . در اصل : تاريان .
( 4 ) ( ب 23 ) . تمغا : مالياتى كه به مال التّجاره مىبستند . ( معين ) .
( 5 ) ( ب 24 ) . در اصل : ببابك كدين . كدين : به معنى كدنگ است و آن چوبى باشد كه گازران و دقّاقان بدان جامه را دقاقى كند . ( دهخدا ، ذيل كدين ) .
( 6 ) ( ب 30 ) . سب : الب ارسلان .