خلافت امير المؤمنين المقتفى باللّه محمّد بن المستظهر بيست و چهار سال و يازده ماه
1 چو راشد ز بغداد دورى گزيد * بزرگى و دولت به عمّش رسيد
محمّد به تدبير سلجوقيان * خليفه به بغداد شد آن زمان
لقب مقتفى يافت در مهترى * از او راست شد كار آن سرورى
كز او تا به مستعصم نامدار * پسر بر پسر بُد همه شهريار
5 نبوده كسى « 1 » ديگر اندر ميان * نبوده در اسلام بد آنچنان
اگر چند شد پيشواى جهان * ولى بودى از بيم ملحد نهان
شد آمد نكردى از اين بيم مرد * كه ملحد تبهشان همى خيره كرد
وگرچه بر او بود نام شهى * از آن دست بودش بكلّى تهى
كه تا بود مسعود سلجوق راد * به كارى درون مدخل او را نداد
10 بجز حاصل ملك موروث خويش * تصرّف نكردى ز كم و ز بيش
بر آن نيز شحنه ز سلطانيان * غلامى نشسته بُدى آن زمان
و گرنه ز ديگر غلامان گزند * رسيدى به املاك آن هوشمند
چو مسعود رفتى به دار السّلام * خليفه خورش دادى او را تمام
همه روزه از مطبخ مقتفى * ببردندى آن چيز بودش هوا
15 چو مسعود شد سوى ديگر سرا * بر آن مملكت شاه شد مقتفى
دگر راه سلجوقيان اندرو * نداد آن جهاندار فرخندهخو
محمّد كه محمود بودش پدر * چو گشت اندر اين مملكت تاجور
شد از مقتفى جنگجو ز اين سبب * بسى رفتشان جنگ و شور و شغب
هامش
( 1 ) ( ب 5 ) . در اصل : ببوذ كسى .