از آن پيش گردد بر او كامكار * ز تشويش رفتش خبر ز اين ديار
20 ز بغداد برگشت وز او دست شست * دگر جنگ دار الخلافه نجست « 1 »
چو بر پانصد شد چل و سه فزون * مهى شد دگرگون به فارس اندرون
اتابك كه سنقر بُد او را خطاب * به شاهى از آن ملك شد كامياب
بيفگند از او نام سلجوقيان * بر او بود مهى آن زمان
چو بگذشت دو سال گيتى بر آن * نماندند شاهان غزنينيان
25 به غورى رسانيد دولت مهى * بُدى اندر آن مملكتشان شهى
چو شد چارسال دگر ز اين جهان * به مرز مغول زاد چنگيز خان
چو شش سال ديگر بر اين برگذشت * خليفه ز ملك جهان درگذشت
شده پانصد سال و پنجاه و پنج * سئم ماه شد ز اين سراى سپنج
بدش شصت و شش سال ز آن بيست و چار * فزون يازده مه شده شهريار
30 پسر چار و دختر يكى بُد ورا * چنين بود احوالِ آن پيشوا « 2 »
در ايّام او سنجر نامدار * ز سلجوقيان بُد جهان شهريار
ملكشاه و مسعود ز آن قوم هم * محمّد كه بر كار كين زد رقم
ز خوارزمشاهى بد اتسز همان « 3 » * چو سنقركش از سلغرى بُد نشان
علا دين حسن بُد ز غورى همان * دگر پور او سيف دين « 4 » همچنان
35 بزرگ اومى باطنىزاده هم * در الموت مىزد ز دعوت رقم
هامش
( 1 ) ( ب ) . در اصل : نخُست .
( 2 ) ( ب 30 ) ( دوم ) . سب : آن پادشا .
( 3 ) ( ب 33 ) . در اصل : ز خوارزمشاهى اتسر همان .
( 4 ) ( ب 34 ) ( دوم ) . سب : سيف الدّين .