خليفه شد آگاه و او را به بند * درآورد و مىخواست كردن گزند
نكردش زمانه در آن ياورى * دگرگونه شد كارِ آن داورى
محمّد كه در قصد او كام داشت * يكى چاكر بربرى « 1 » نام داشت « 2 »
جوانى سلحشور جنگ آزما * كه همتا نبُد در دليرى ورا
75 خليفه به ميدان بازيگران * يكى روز آمد « 3 » تماشاكنان
سلحشور مردم به نزديك او * همى راند ميدانهاى نكو
ز هر مهترى بربرى كرد به * ز هر گوشه بودى بر او بانگِ زه
بدان تا خليفه كند به نگاه * شدند دور مردم ز پيشش به راه
در آن بربرى يافت فرصت به كار * بزد حربه بر سينهاش بادوار
80 گذر كرد از پشت او حربه زود * وز آن چشم غمز جهانبان غنود
جهانيد اسپ آن جوان تا مگر * از آن بند مخدومش آرد به در
چو نزديك سوق الثّلاثه « 4 » رسيد * بر آن راه ناگه خرى خار ديد
رميد اسپ و دكّان قصّاب بود * ورا كرد معلاقش آونگ زود
رسيدند اندر پى او سپاه * بسوختند او را هم آن جايگاه
85 تن مقتدر را به خاك آن زمان * سپردند آن نامور مردمان
ز سيصد فزون بر دو ده ساليان * به ماه دهم گشت حالش چنان
بُدش سى و هفت سال و ز آن بيست و پنج * به غير از مهى شاه با ملك و گنج
ده و سه پسر داشت آن نامور * و ليكن سه گشتند از آن تاجور
بُدند چار تن دخترانش همان * چنين بود احوال او بىگمان
90 ده و چار دستور بُد مر ورا * ز بدقولى و سستى و ضعفِ را
هر آنكس كه زر بيش دادى وزير * به نزديك آن شه شدى ناگزير
از ايشان يكى بو على مقله بود * كه در وضع خط سحر مطلق نمود
از او ماند اين خوب خط يادگار * كه بر وى ز ما آفرين بىشمار
هامش
( 1 ) ( ب 73 ) ( دوم ) . در اصل : جاكر بربرى ؟ ؟ ؟
( 2 ) ( ب 73 ) . مرگ مقتدر : « مقتدر به روز چهارشنبه سوم شوّال بعد از نماز عصر سال سيصد و هشتم در بغداد ضمن جنگى كه ميان او و موسى خادم به دروازهء شماسيه در ناحيهء شرقى روى داد ، كشته شد و مردم او را به خاك سپردند » . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 688 ) .
( 3 ) ( ب 75 ) ( دوم ) . سب : يكى روز آيد .
( 4 ) ( ب 82 ) . در اصل : سوق الثلاثه ؟ ؟ ؟ ؛ سب : سوق ثلاثه .