15 بشد گُرد بازوك و او را گرفت * همى كرد الزامش اندر نهفت
كه تا خويش را ز آن مهى خلع كرد * وز او گشت غافل در آن كار مرد
خليفه بجست و گروهش از اين * ز بازوك جستند در جنگ كين
گريزنده بازوك شد ز آن مهان * خليفه برون رفت باز از نهان « 1 »
بر او راست شد كار آن سرورى * گذر كرد سالى بر اين داورى « 2 »
20 پس آنگاه هارون پيكارجو * كه فرزندِ خال « 3 » خليفه بُد او
ز بازوك بهر غلامى نبرد * بجست و تباهش در آن جنگ كرد
قضيبش ببرّيد و اندر غلام * نهاد و چنين كرد شنعت تمام « 4 »
چو مونس كه بُد مير ميران او * شد آگاه از اين كار شد فتنهجو
كه : « با من نگفته « 5 » كسى اينچنين * چگونه توانند كردن به كين »
25 از اين ابن بازوك را گشت يار « 6 » * به دو داد لشكر فزون از شمار
برفتند و جست از خليفه نبرد * خليفه از آن قوم شد روى زرد
به مالى گران صلح ناچار كرد * كه برگشت لشكر از او در نبرد
به كار خلافت شكستى تمام * درآمد از اين جنگ و اين كار خام
استيلاى ديلمان بر بعضى ولايت ايران
چو شد پانزده با سه صد ساليان * به ملك عراق عجم ديلمان
30 برون آمدند و بر اين جايگاه * به يارىِ دولت شدند پادشاه
به حكمِ خليفه سپاهى گران * برفتند بر جنگِ آن مهتران
سپهدارشان بود هارون گرد * كه فرزند خالش خليفه شمرد
بكردند جنگ و در آوردگاه * گرفتار شد خوار امير سپاه
خليفه به ديلم سپرد آن ديار * كز ايشان رها گشت آن نامدار
هامش
( 1 ) ( ب 18 ) ( دوم ) . در اصل : بار از نهان .
( 2 ) ( ب 19 ) ( دوم ) . سب : بدين داورى .
( 3 ) ( ب 20 ) ( دوم ) . در اصل : حال .
( 4 ) ( ب 21 ) ( دوم ) . در اصل : سنعت تمام .
( 5 ) ( ب 24 ) . سب : كه باشد نگفته .
( 6 ) ( ب 25 ) . سب : بازوك را كشت بار .