145 پس از وى پسر گشت قائممقام * كه قايم لقب بود و احمد به نام
ده و دو در آن مملكت حكم كرد * از آن پس گُلِ دولتش گشت زرد
شده سال سيصد و سى و چهار « 1 » * روان گشت بر راه دار القرار
پسر گشت بر جاى او پادشا * سماعيل خواندى پدر مر ورا
لقب يافت منصور اندر مهى * بُدش هفت سالى زمان شهى
150 چل و يك ز سيصد فزون گشته سال * در آن كشور آن شاه را بُد زوال
پس از وى مَعَد « 2 » بود فرزند او * معزّ بد خطاب شه نيكخو
به علمى كه خوانى ورا كيميا * بُدى نيك ماهر مر آن پادشا
شد آن شاه بر مصر هم كامكار * ز كافور خادم گرفت آن ديار
بساخت قاهره از پى تختگاه * از آن پس نشستى در آن جايگاه
155 به ملك حجاز و به يثرب همان * پس از چندگاهى شد او كامران
از آن مملكت كاردار مطيع * براند و از آن پايهاش شد رفيع
چو شد مدّت دولتش بيست و چار * ز دنيا روان شد به دار القرار
ز سيصد فزون سال بر شصت و پنج * معز شد برون ز اين سراى سپنج
شهنشاه فرزند او شد نزار « 3 » * عزيزش لقب بود آن روزگار
160 ز عبّاسيان بستد او شام نيز * ز روى دليرى به جنگ و ستيز
در او بيست و يك سال بُد تاجور * پس آنگاه كرد از زمانه گذر
ز سيصد فزون سال هشتاد و شش * فرورفت آن شاه خورشيدفش
پسرش آنكه منصور خواندش پدر * پس از وى در آن ملك شد تاجور
لقب داشت حاكم در آن سرورى * بُدش بيست و پنج سال آن مهترى
165 در ايّام آن پادشا ملك شام * برون رفت از حكم ايشان تمام
از آن ملك فرخندهقوم كلاب * ز دولت به شاهى شدند كامياب
هامش
( 1 ) ( ب 147 ) . در اصل و سب : شده سيصد سال .
( 2 ) ( ب 151 ) . مَعَد : « و چون ظاهر نماند ، پسرش ابو تميم معد هفت ساله بود ، [ او را ] قايممقام كردند و مستنصر لقب نهادند » . ( تاريخ بناكتى ، ص 112 ) .
( 3 ) ( ب 159 ) . در اصل و سب : بزار . نزار : « و او معد را دو پسر بود : يكى را نام منصور نزار ، او را ولى العهد كرد و لقب المصطفى لدين اللّه داد . » ( تاريخ بناكتى ، ص 112 ) .