همى كرد دعوت به نام نزار « 1 » * كه قول نخستين بُدش اختيار
چو شد چارصد سال و هشتاد و هفت * در او رفت مستنصر اندر نهفت
پس از مرگ مستنصر احمد به گاه * برآمد در آن مملكت گشت شاه
لقب داشت مستعلى آن نامدار * در او قرب ده سال بُد كامكار
195 ز چارصد فزون بر نود سال و هفت * ز دنيا به عقبى گراييد تفت
پس از وى پسرش اندر او گشت شاه * كه منصور بُد نام آن نيكخواه
لقب يافت آمر در آن مهترى * بُدش بيست و هفت سال آن سرورى
ز پانصد فزون سال بر بيست و چار * بكشتند او را گروه نزار « 2 »
پس از وى عمش گشت فرمانروا * كه عبد الحميد نام بودى ورا
200 لقب يافت حافظ به فرماندهى * بُدش بيست سال اندر آنجا مهى
چل و چار گشته ز پانصد فزون * گذر كرد آن شه به مصر اندرون
پسر شد پس از وى در او پادشا * محمّد كه خواندند ظافر « 3 » ورا
در او پنج سال آن پسر حكم راند * پس او نيز هم نامهء حكم خواند
چل و نه ز پانصد فزون ساليان * ز دستور بر جانش آمد زيان
205 برادرش عيسى پس از وى به گاه * برآمد لقب يافت فائز به جاه
سه سال اندر او كرد فرماندهى * از آن پس از آن دست گشتش تهى
دو افزون ز پنجاه و پانصد به سال * ز صرع آمد او را به گيتى زوال
پسر گشت بر جاى او شهريار * محمّد بدى نام آن نامدار
لقب يافت عاضد به فرماندهى « 4 » * در او كرد ناچار سالى مهى
210 ز دست فرنگان شد آنگاه خوار * در آن جست از حمصيان زينهار
به فرمان « 5 » مُستنجد آن جايگاه * در آن وقت ايّوب بُد پادشاه
برفت و رهانيد او را ز بد * وز آن خلق را كرد خواهانِ خود
در اثناى اين عاضد اندر گذشت * بر آن ملك ايّوب سردار گشت
در او نام عبّاسيان تازه كرد * همه مصر از ايشان پرآوازه كرد
هامش
( 1 ) ( ب 191 ) . در اصل و سب : بزار .
( 2 ) ( ب 198 ) . در اصل و سب : بزار .
( 3 ) ( ب 202 ) . ظافر : « در مصر خليفهء اسماعيليان ظافر [ بود ] . » ( تاريخ بناكتى ، ص 364 ) .
( 4 ) ( ب 109 ) . سب : عاضد فرماندهى .
( 5 ) ( ب 211 ) . سب : ز فرمان .