از آن دشمنان جنگ جستند سخت * ظفر يافتند ز آن به يارى بخت
هر آن كو بدى معتزى « 1 » در گريز * از آن رزمگه پاى برداشت تيز
محمّد ندا كرد : « هركس كه او * سرى آرد از دشمن جنگجو
160 ز دينار پنجاه او را دهم * سپاهى ز دادن به خود برنهم »
از اينرو ز تركان فراوان سپاه * شدند خيره بر دست شهرى تباه
وصيف « 2 » و بوقا از محمّد در اين * در آن حال گشتند پرخشم و كين
محمّد از اين كار با مستعين * سخن گفت و او داد پاسخ چنين
كه : « تا ز اين غلامان رهايى به كار * نباشد ، خلافت نگيرد قرار »
خلع مستعين خليفه و قتلش
165 به بغداد چون كار جنگ حصار * به ده ماه آمد ز بس كارزار
دو رويه سپه را ملالت فزود * به تدبير هركس شتابيد زود
بوقا افترا كرد بر مستعين * كه از طاهرى خواستى جست كين
از اين طاهرى دل ببرّيد ازو * شد او نيز در كار او چارهجو
بر آن برنهادند كو را ز كار * كنند خلع و معتز « 3 » شود اختيار
170 و ليكن بر اينگونه گفتند به دو * كه خواهند گشتن در آن صلحجو
كه معتز « 4 » ولىعهد باشد ورا * مگر ز اين شود قطع آن ماجرا
از اين شهريان آگهى داشتند * بدان كارشان باز بگذاشتند
به تشنيع و فرياد و غوغاى عام * ز خانِ « 5 » محمّد ببردند امام
چو معتز « 6 » كسان را فرستاد زود * قضا پردهء رازشان برگشود
175 بناچار گفتند با مستعين * كه معتز « 7 » ندارد رضا اندرين
بجز خلع كردن تو را چاره نيست * به ما بر در اين جاى پيغاره نيست
كه ما را نه مرد و نه رزق و نه مال * نماندهست تا كرد شايد جدال
هامش
( 1 ) ( ب 158 ) . در اصل و سب : معترى .
( 2 ) ( ب 162 ) . در اصل : وصيف ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 169 ) ( دوم ) . در اصل و سب : معتر .
( 4 ) ( ب 171 ) . در اصل و سب : معتر ؛ ( دوم ) . سب : زين نبود .
( 5 ) ( ب 173 ) ( دوم ) . در اصل : رحان .
( 6 ) ( ب 174 ) . در اصل و سب : معتر .
( 7 ) ( ب 175 ) ( دوم ) . در اصل و سب : معتر .