به شكرانهء آنكه پروردگار * به شاهى تو را داد چندين ديار
همه خلق را كرد محتاجِ تو * نداد احتياجت به يك نامجو
ز روى كرم كارشان هم بساز * كزين در دو گيتى شوى سرفراز »
خليفه پسنديد و آن نيز داد * شد آباد آن جوى « 1 » و آن خلق شاد
80 همين روز درويشى آمد به پيش * از او خواست مالى ز اندازه بيش
بخنديد حاجب چو ز او اين شنيد * بر اين كار درويش از او بررسيد
به دو گفت : « خندم بر اين « 2 » آرزو * كه بيش است از حدّ شهرى چو تو »
به دو گفت درويش : « بر من مخند * به ژرفى نگر گر شدى هوشمند
كه بر من طلب هست و بر تو پيام * گزاردن بر آن شه شنيدن تمام
85 روا كردن و ردّ آن بر خداست * تو را خنده كردن به من بر خطاست »
چو حاجب سخن ز آشنايى شنيد * برفت و به واثق بگفت آنچه ديد
فرو رفت واثق به خود در دمى * فزودش از آن كار غم بر غمى
برآورد سر ، گفت : « هرچيز « 3 » خواست * به دو ده كه تقصير كردن خطاست
كه او جست و تو گفتى و من شنيد * ز يزدان چه تقصير آرم پديد »
90 چو بردند در پيش درويش گفت : * « به زر نيستم حاجتى درنهفت
درم مر شما را ، قناعت مرا * كه اين مال بر من نباشد روا »
بگفتند : « جستن چه و رد چراست ؟ » * چنين گفت : « فرمان چنين از خداست
كه با حق بدم دوش در ماجرا * كه ضايع كنى بندگان را چرا
مر اين مردمان را كه شاهى دهى * نباشد سزا گر كنىشان رهى
95 كه هستند غافل ز كار جهان * رعيّت شده ضايع اندر ميان
خدا گفت : شو آزمون « 4 » كن يكى * كه تا اندر آنت نماند شكى
من از آزمون جستم اين مال پاك * و گرنه به پيشم چه مال و چه خاك »
بگفت و برفت و مهان اين سَخُن * به نزديك واثق فگندند بُن
بر اين كار واثق فراوان گريست * چنين گفت : « از اين برترم پايه چيست
100 كه يزدان كند پشتىِ من به كار * نماند كه باشم ز كس شرمسار »
هامش
( 1 ) ( ب 79 ) ( دوم ) . سب : آبادان خوء .
( 2 ) ( ب 82 ) . در اصل و سب : جندم برين .
( 3 ) ( ب 88 ) . در اصل : هر حيز .
( 4 ) ( ب 97 ) . سب : من آزمون .