به هر حىّ و هر ديه در رهزنى * شدندى و كردندى اهرمنى
بسى مال بردند و خون ريختند * بسى فتنه هرجا برانگيختند
به فرمان واثق بوقا با سپاه * به پيكارشان شد بدان جايگاه
از آن مردمان حازمه « 1 » جنگجو * بُد و خون درآورد بىمَر به جو
20 از آن قوم مردم فزون از هزار * گرفت و به بند اندر افگند خوار
به شهر مدينه به بند اندرون * درآوردشان آن يل پرفسون
چو موسم درآمد سوى حجّ شتافت * سليمى به غيبت چو فرصت بيافت
به سوى مدينه شدند همچو گرد * شكستند بند و ببردند مرد
بوقا چون ز حج باز گرديد زود * به پيكارشان رفت و مردى نمود
25 تبه كرد بىمر از آن مردمان * اسيران گرفتند از ايشان همان
ز پانصد فزون آدمى را به بند * درآورد آن پهلوِ زورمند
به حضرت فرستاد و آن پادشاه * همى خواستشان كرد يكسر تباه
مهين اسيران يكى شعر گفت * كه معنى چنين بودش اندر نهفت
كه : « گر عفو فرمايى اندر گناه * در آن جسته باشى رضاى إله
30 كه بنيان حق خواند تن را خدا * نباشد چنين خيره گشتن روا
خدا « 2 » نيز بىشك گناهت درين * كند عفو از لطف خود روز دين
وگر مىكشى كردهيى شرع راست * به فرمانت آن قتل تشريف ماست
كه از حكم تو مرده باشيم پاك * نه بر دست بدخواه گشته هلاك »
خليفه به پوزش پسنديدشان * به يكبارگى خون ببخشيدشان
وفات عبد اللّه طاهر و امارت پسرش طاهر به خراسان
35 همين سال عبد اللّه طاهرى * كه اندر خراسان بُدش مهترى
گذر كرد بر راه ديگر سرا * خليفه به فرزندِ او داد جا
مر آن پور را نام طاهر بُدى * ز فعل بَدى پاك و طاهر بُدى
عمش مصعب نامور اندر آن * ز شوكت نمىگشت همداستان
هامش
( 1 ) ( ب 19 ) . سب : جارمه .
( 2 ) ( ب 31 ) . در اصل : حذا .