155 شد او نيز با معتصم باز راند * خليفه برادر پسر را بخواند
از او باز پرسيد و او راستى * بگفت و نشد بر ره كاستى
خليفه مر آن مهتران را گرفت * ببست و به ميرى از آن قوم گفت
كه : « اى گنگ نامرد با من چرا * چنين خواستى كرد خيره خطا »
چنين گفت : « نامرد ما را مخوان * كه نامرد عبّاس شد بىگمان
160 كه گر همچو مردان همى كرد كار * نگفتى تو با ما چنين گفت خوار »
خليفه بر اين گفته ز ايشان دمار * براورد يكبارگى خوارخوار
از آن پس برادر پسر را همان * سرآورد از روى كينه زمان
به دو خوردنى شور بسيار داد * نداد آبش و جانش از آن شد به باد
و زان جايگه شد سوى دار ملك * قوى گشت از دولتش كار ملك
وفات امام معصوم محمّد جواد ، رضى اللّه عنه « 1 »
165 چو شد بر دو صد بيست افزون به سال * جواد از جهان كرد زود انتقال
سپردند در پيش جدّش به خاك * بر آناند شيعه به سم شد هلاك
بُدش عمر نزديكى بيست و پنج * در آن نيز از جور گيتى به رنج
نهم باشد او از دوازده امام * كه معصوم بودند از بد تمام
دو بودش پسر ، دخترش بود چار * كه بر جملهشان آفرين بىشمار
فرستادن معتصم افشين « 2 » را به جنگ بابك
170 خليفه چو از روم گرديد باز * به سامره « 3 » با لشكر آمد فراز
خبر يافت بابك « 4 » دگرباره سر * برآورده است اندر اين بوموبر
از او بد به اسلاميان مىرسد * خليفه بكوشيد در دفع بد
هامش
( 1 ) سب : عنوان اول ناخواناست .
( 2 ) عنوان ( دوم ) . سب : معتصم اقسين .
( 3 ) ( ب 170 ) ( دوم ) . سب : بشامره .
( 4 ) ( ب 171 ) . در اصل : با يك .