به افشين « 1 » بفرمود تا با سپاه * شود ز او به مردانگى رزمخواه
روان گشت افشين « 2 » و از طرف راه * يزك را فرستاد چندى سپاه
175 سپهدارشان جنگجو بو سعيد * كه گشتش لقب پارهپاره « 3 » پديد
چو بابك خبر يافت ز آهنگشان * سپاهى فرستاد بر جنگشان
معاويّه نامى امير سپاه * برفتند بهر شبيخون به راه
بدل كرده بُد جاى خود بو سعيد * سپاه بدانديش او را بديد
چو شب روز شد اندرآمد دلير * به پيكار دشمن به كردار شير
180 يكى نيمه ز ايشان تبه كرد زار * دگر نيمه ز آن قوم بگرفت خوار
معاويّه ز آن مردمان با سه تن * جهانيد جان ز آن يل تيغزن
گريزان به نزديك بابك شدند * از اين جنگ با او بسى دم زدند
يكى دوست بابك در آن مُلك داشت * كه بر قلعهاى در مهى سرفراشت
ورا خواندندى محمّد نقيب * نبودش از آن زشت مذهب نصيب
185 ولى خرّمى را ز اسلاميان * نگهداشت كردى فزون آن زمان
بر او ايمنى داشت بابك به كار * كه بُد عهدها رفتهشان استوار
چو ديد آنكه اسلاميان ز آن پليد * نخواهند در كل خنك آرميد
دل از كار بابك بكلّى بريد * به اسلاميان ميل خاطر كشيد
از اين كار بابك چو آگه نبود * سپاهى به پيشش فرستاد زود
190 كه با او شوند از عدو جنگجو * مگر آورد باز آن كينه او
محمّد نقيب آن سپه را نخست * به مى مست كرد آنگهى كينه جست
كهان را بكشت و مهان را به بند * به زودى درآورد آن هوشمند
فرستاد نزديك افشين به راه * از اين گشت افشين « 4 » ورا نيكخواه
فرستاد و بردش بر خويشتن * در اين جنگ شد پيش او رايزن
195 به افشين « 5 » چنين گفت آن نامور * كه : « آن قلعه را هست بد رهگذر
هامش
( 1 ) ( ب 173 ) . در اصل و سب : افسين .
( 2 ) ( ب 174 ) . در اصل و سب : افسين .
( 3 ) ( ب 175 ) . در اصل و سب : بارهباره . شايد « محمّد بن سعيد سغدى » باشد . ( نك . ترجمهء تاريخ طبرى ، ج 13 ، ص 5882 ) .
( 4 ) ( ب 193 ) . در اصل و سب : افسين .
( 5 ) ( ب 195 ) . در اصل و سب : افسين ؛ ( دوم ) : در اصل : قلعه هست .