320 بر آن بود مأمون كزو آشكار * كند بازخواه اندر اين ژرفكار
ولى تا حسن دل نبرّد ازو * نگردد به بغداد پشت عدو
تحمّل همى كرد و اندر نهان * به قصدش بكوشيد اندر جهان
پياده تنى چند را برگزيد * كه شايستهء قتل دستور ديد
در آن كارشان داد بىمر نويد * چو سوى سرخس آن جهانبان رسيد
325 بُدى فضل بس ماهر اندر نجوم * به خود بر مران روز بُد ديده شوم
چنان حكم كرده به طالع درون * كه در آتش و آب ريزدش خون
به حمّام رفت و در او خون ستد * كزين بگذرد ز او مگر روز بد
نگفت آنكه در پيش تير قضا * سپر كى « 1 » ز تدبير باشد سزا
قضا چون شود نازل از آسمان * بود بودنى در جهان بىگمان
330 به حمّام رفتند آن مردمان * بكشتند او را هم اندر زمان
گريزنده « 2 » گشتند از آن جايگاه * و از اين آگهى شد به مأمون ز راه
پياده به حمّام بنهاد رو * ز مهرش همى كرد گريه برو
عزايى سزاوار دستور داشت * به قصد بدانديش بس سرفراشت
چنين تا به دشت « 3 » آمدند آن كسان * قصاص اندر آن حكم رفت آن زمان
335 مر آن قوم كردند فرياد خوار * كه : « كشتيمش از حكمت اى شهريار »
چنين گفت مأمون : « شما را جز اين * نباشد بهانه به كارى چنين
ولى هست بر همگنان آشكار * كه بُد فضل « 4 » دست و زبانم به كار
كسى بد نخواهد به دست و زبان * نيابيد « 5 » از اين گفتن از من امان
به كينش بكشتندشان « 6 » زارزار * از آن پس روان گشت آن شهريار
340 به سوى حسن « 7 » اندر اين نامه كرد * به دست آوريدش دل آن زادمرد « 7 »
عزا گفت و از خويش دادش نويد * كه خواهد از اويش وزارت رسيد
هامش
( 1 ) ( ب 328 ) . بگفت آنك ؛ ( دوم ) در اصل : ستركى .
( 2 ) ( ب 331 ) . در اصل : گريزنده .
( 3 ) ( ب 334 ) . در اصل و سب : تا بدست .
( 4 ) ( ب 337 ) ( دوم ) . در اصل و سب : بُد فصل .
( 5 ) ( ب 338 ) ( دوم ) . سب : نيابند .
( 6 ) ( ب 339 ) . سب : بگفتش بكشتندشان .
( 7 ) ( ب 340 ) . سب : به سوى حسين ؛ ( دوم ) : زادمرد - آزادمرد .