به ناچار شد هرثمه آن زمان * به كشتى درآورد او را نهان
چو كشتى روان گشت طاهر چو باد * به پيكار ايشان سبك رو نهاد
بر آن روى دريا بپيوست جنگ * شكستند كشتيشان « 1 » بىدرنگ
365 همه غرق گشتند آن مردمان * ز ملّاح هرثمه را بود امان
شنا كرد امين با كنار اوفتاد * براهيم بلخى « 2 » گرفتش چو باد
به طاهر خبر كرد و آن كينهخواه * غلامى فرستاد و كردش تباه
سرش را به نيزه به شبگير زود * برآورد و بغداديان را نمود
مسخّر شد آن شهر از اين صعب كار * به فرمان مأمون شد آن خوش ديار
370 به ماه نخستين بُد اين حال بد * ز هجرى دو كم بود سال از دو صد
بُدش بيست و هفت سال عمر آن زمان * و از آن چار و نه مه شه مؤمنان
دو بودند او را پسر نارسيد * و از آن هر دو هم بختِ بَد كين كشيد
زُبيده چو « 3 » بشنيد قتلش چه گفت * كه : « نفرين بر استيزه » اندر نهفت
اگر منع هارون نكردى ز كام * نمىآمد اين كار تا اين مقام
375 پس آنگاه طاهر سر او به راه * به مأمون فرستاد از آن جايگاه
در آن چون نظر كرد مأمون گريست * بگفتندش : « اكنون گه گريه نيست
ز دولت چو فتحى چنين دست داد * نبايد دژم بود از اين ، باش شاد « 4 » »
چنين گفت مأمون به گويا : « خموش * كسى را كه باشد به جا عقل و هوش
چنينش برادر « 5 » رود در نهان * چگونه نگريد بر او در جهان
380 كه گر نيكويىهاش گيرم شمار * نيايد به سر تا به روز شمار
به صورت مرا گرچه دولت رسيد * به معنى چنين دولت از من رميد
كه پشتم ز قتل برادر « 6 » شكست * شكستى كه هرگز نشايدش بست »
هامش
( 1 ) ( ب 364 ) ( دوم ) . سب : سكستند آن كشتيان .
( 2 ) ( ب 366 ) - ابراهيم بن جعفر البلخى ( تاريخنامهء طبرى ، روشن 12257 ) .
( 3 ) ( ب 373 ) . در اصل : ز بنده جو . « چون خبر قتل محمّد امين به مادرش زبيده بردند ، گفت : لعن اللّه اللّجاج . و سب لفظ لجاج ازو پرسيدند ، گفت : روز انفلاق مأمون هارون خواست كه با من دخول كند ، او را از خود منع كردم ، الحاح نمود ، لجاج نمودم و . . . او از غلبهء شهوت پيش كنيزك رفت و او به مأمون حامله شد و سب هلاك فرزندان من گشت . . . » . ( تاريخ گزيده ، براون ، ص 311 ) .
( 4 ) ( ب 377 ) ( دوم ) . در اصل : باس شاد .
( 5 ) ( ب 379 ) . سب : حسينش برادر .
( 6 ) ( ب 382 ) . در اصل : ز قيل براذر .