به مردى بگيرم سر راهتان * به غارت دهم جمله بنگاهتان « 1 »
وگر سر جهانيد از دست من * نبيند شما را مر اين انجمن
340 بدانيد قوم شما را از اين * به آتش بگردانم از روى كين
وگر ز آنكه نوعى توانيد كرد « 2 » * كه گردد امين رام من در نبرد
ز مأمون مراد شما را روا * كنم ، سازِ اميد يابد نوا »
از اين روى آن مردمان ز آن سخن * بگشتند با آن سر انجمن
بگفتند : « بر لشكر ايمن نهايم * كز اين « 3 » شهر از آنگونه بيرون شويم
345 نبايد بگيرند ما را سپاه * سپارند با دشمن كينهخواه
همان به ز طاهر بجوييد امان * كه اندر امان نيست بيم زمان »
امين گفت ك : « ز طاهر اين آرزو * نيابيم كو هست بس تندخو
ز ما هست بيگانه و ديده درد * امان ز او روا نيست درخواه كرد
ولى هرثمه بندهء باب ماست * امان خواستن ز او نهانى رواست »
350 بر هرثمه ز اين سخن كرد ياد * ز پيغام او هرثمه گشت شاد
بر آن بر نهادند در شب در آب * رود هرثمه بىسپه در شتاب
امين را به كشتى برد سوى خويش * ره مرو آرد هم آنگاه پيش
امين را به مأمون رساند ز راه * گذارد به دو باز كار گناه
از اين گشت آگاه طاهر به شب « 4 » * بشد با سپاهى ز بهر شغب
355 كمين كرد در شط يل شيرمرد * چو هرثمّه آهنگ اين كار كرد
ز طاهر خبر يافت و پيغام زود * به پيش امين كرد و ز اين در سرود
كه : « طاهر از اين كار آگه شدهست * كمين كرده و بر سر ره شدهست
كنون نيست با من سپاهى كزو * توانم از اين كار شد جنگجو
بمان تا كه فردا شب آرم سپاه * به خوبى بريمت از اين جايگاه »
360 امين گفت : « من قوم خود را ز خود * جدا كردهام مرد و زن ، نيكوبد
گر امشب بمانم و شبگير او « 5 » * به كوشش درآرد ز من خون به جو »
هامش
( 1 ) ( پس از ب 338 ) ، بيت ديگرى در سب هست :نمانم يكى زنده زان مردمان * سرآرم همه مهتران آن زمان( 2 ) ( ب 341 ) . در اصل و سب : توانند كرد .
( 3 ) ( ب 344 ) ( دوم ) . در اصل : كرين .
( 4 ) ( ب 354 ) . در اصل : طاهر سبب ؟ ؟ ؟ .
( 5 ) ( ب 361 ) . سب : بشبگير او .