حرب علاحضرمى با مرتدّان بحرين
655 سپاه چهارم علاحضرمى * به بحرين كشيدش ز يثرب زمى
در آن ملك جارود « 1 » فرخنده فر * كه از عبد قيس آمد او را گهر
بسى را در اسلام آورده بود * ز ردّت پشيمانشان كرده بود
ز بيم گزند و بَد مرتدان * به شهرى ز بحرين گرفته مكان
بنى بكر و قوم ربيعه درو * به ردّت ز اسلام پيچيده رو
660 به خود بر شهى كرده نامش حطيم « 2 » * به هِجر اندرون گشته آن شه مقيم
همى تاختن كرد بر مؤمنان * به تنگ آمده مؤمنان ز آن بَدان
علاحضرمى چون به بحرين سپاه * ز يثرب درآورد از طرف راه
بپيوست جارود « 3 » و قومش به دو * از آن حالِ اسلاميان شد نكو
برفتند بر عزم هِجر آن سپاه * ز گرما شدند تشنه بر طرف راه
665 نديدند بر آب كس دسترس * ندادى نشان كس ز پيش و ز پس
شب آمد شتر نيز از ايشان رميد * يكى پيش آن مؤمنان نارميد
چو شد روز و ز آن يافت گرما هوا * فتادند يكباره مردم ز پا
نهادند بر مرگ دل سربهسر * علا زين پناهيد با دادگر
دعا كرد در پيشِ پروردگار * كه آسان بر ايشان كند سخت كار
670 بر ايشان ببخشود يزدان پاك * پديد آوريد آب بر روى خاك
نمودى به مردم به شكل سراب * علا گفت : « يمكن كه آن است آب »
بگفتند : « هرگز كس اينجاى آب * نديدهست شك نيست باشد سراب »
علا گفت : « كز ديدن آن زيان « 4 » * نبينم ، پژوهش نماييم از آن »
به خود در كسى تاب رفتن نديد * ز الحاح او يكّى پا بركشيد « 5 »
هامش
( 1 ) ( ب 656 ) . در اصل : حارود . جارود بن معلى .
( 2 ) ( ب 660 ) . « حطيم » ضرورت وزن و قافيه است : حطم بن ضبيعه قيسى .
( 3 ) ( ب 663 ) . در اصل : حارود .
( 4 ) ( ب 673 ) . در اصل : كرديدن آن زنان ؛ ( مصراع دوم ) در اصل : بژوهش بمانيم .
( 5 ) ( ب 674 ) . در اصل : ز الحاح او يكى با از آن بركشيذ .