465 سرش را در انبان آهك نهاد * كه تا دم گرفت و در او جان بداد
از آن دعوت و خواستن سرورى * شد اين حاصلش داد جان بَر سرى
وگر دعوتش نيز حاصل بُدى * طلسم حياتش نه باطل بُدى
چه نازش رسد خلق را در حيات * شب و روز ترسان ز بيم ممات
چو كس را نخواهد بُدن زين جواز * به آن كز جهان دست گيريم باز
470 بكوشيم در كارِ ديگر سَرا * مگر ز آن شود يار لطفِ خدا
ظهور دولت بنى عبّاس به عراق عرب
حسن قحطبه با سپه بعد از آن * به كوفه درآمد از آن رَه دمان
ابو سلمه خلّال « 1 » از بهر او * فرستاد نزلى سزا و نكو
سزاوارش آورد خدمت به جا * نوازش نمودى مَر آن قوم را
ولى داشت عبّاسيان را نهان * نگفتى به كس حالشان در جهان
475 همىگفت تا كارِ مروان تمام * نگردد ، نباشد ظُهورِ امام
به آلِ على در نهان آگهى * فرستاد و دادى نويد مهى
در اين كردن اهمال بودش هوا * كه گردد يكى ز آن مهان پيشوا
به حكمش حسن قحطبه با سپاه * به جنگِ هبيرى « 2 » بپيمود راه
به واسط از آن شهر لشكر كشيد * در آن شهرش اندر حصار آوريد
480 ابو سلمه بر جنگ مروان سپاه * ز كوفه روان خواست كردن به راه
ز نزديك مروان بدان بوم « 3 » و بر * ز قتل براهيم آمد خبر
هامش
- از آن شير كه فرستاده بودى بنوشيدم به جاى ماندم . شراحيل سراسيمه سوى وى آمد و گفت : به خدايى كه جز او خدايى نيست ، نه امروز شير نوشيدهام و نه براى تو فرستادهام .إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .به خدا با تو خدعه كردهاند . صبحگاهان مرده بود .
تاريخ يعقوبى 2 / 319 : مروان دستور داد تا روى ابراهيم را به قطيفهاى پوشاندند تا مرد و به قولى سر او را در انبان آهكى داخل كردند تا جان داد . تاريخ گزيده / 289 آورده است : ابراهيم برادر سفاح را بگرفت و سرش را در انبان آهك كرد تا بمرد و لشكر به جنگ سفاح كشيد .
( 1 ) ( ب 472 ) . : حفص بن سليمان أبو سلمه الخلال .
( 2 ) ( ب 478 ) . : يزيد بن عمر بن هبيره .
( 3 ) ( ب 481 ) . در اصل : بذ آن بوم .