كه از هركه راضى نباشد إله * شود خوار در فتنهء او تباه
مَر اين مردمان نيستند ملكجو * كه بايد به پيكارشان كرد رو
نزاعىست با همدگرشان در اين * گذاشتن به همشان بود بِهْ يقين »
70 از آن پَس ز كوفه بر آهنگِ شام * روان گشت آن مهترِ خويشكام
چو آن مير با همدگرشان گذاشت * به پيكار هريك همى سرفراشت
از اين و از آن گشت بىمرّ تباه * بر آن هردو زين گشت گيتى سياه
فتنهء ضحّاك شارى « 1 » به عراق و قتلش
به واسط ، سعيدِ « 2 » شهيد آن زمان * به دل گشت بدخواهِ مروانيان
ز بيداد مروانيان ز آن ديار * بَر او گرد شد لشكرى بىشمار
75 بَر آهنگِ كوفه از آن جايگاه * برون آمد و گشت در رَه تباه
ولىعهد خود كرد ضحّاك را * كه شارى گهر بود و رزمآزما
به كوفه درآورد ضحّاك رو * سپه گِرد گشتند بىمَرّ بَرو
گروه مضرّ و ربيعه ازُو * در آن ملك گشتند پيكارجو
تبه كرد ضحّاك از ايشان بسى * گريزنده گشتند از او هركسى
80 بر آن شهر ضحّاك شد كامكار * درآورد در حُكم خود آن ديار
فرستاد عمّال را بر عراق * نبُد هيچكس را مجال نفاق
به خواه و به ناخواه هركس كه بود * به فرمانِ او سَر درآورد زود
عراقِ عرب شد مُسّلم ورا * در آن مملكت شد يكى پادشا
به هرشهر در نايبى را نشاند * سوى واسط آنگاه لشكر براند
85 چو آگاهى آمد به مروان از اين * به پيكارِ او كرد لشكر گزين
هامش
( 1 ) عنوان . : ضحاك بن قيس الشيبانى الحرورى . طبرى 10 / 4461 ، ضحاك خارجى و كامل 8 / 251 ، شارى : شراة ( خريداران ) به اين معنى كه جان خود را مىفروشند و بهشت را مىخرند كه در هرحال تن به مرگ مىدهند و نمىگريزند ، بدين سبب نام خود را شارى گذاشتند كه جمع آن شراة باشد و اين نام از آيه قرآن گرفته شده است .
( 2 ) ( ب 73 ) . : سعيد بن بهدل الشيبانى .