120 و ليكن نمىكرد نام آشكار * كه تا بر كه خواهد گرفتن قرار
شدش طالب حقّ « 1 » در اين كار نام * بَر او گِرد شد زين سپاهى تمام
چو آمد به حجّ آن سرافراز مَرد * به عبد اللّه يحيى آهنگ كرد
به كار مهى كرد بيعت بَرو * به ملك يمن بردش آن نامجو
يمن شد بَر او راست زين سربهسر * برون كس نُبردى زِ فرمانش سر
125 دگر سال مختار شد با حجاز * شدن خواست با واليش رزمساز
بزرگان فتادندشان در ميان * نماندند كوشد كسى در زيان
دو شد ميرِ حجّاج و دو شد امام * كه حج كرد مردم به يك ره تمام
به دو شهر مروانى آنگه گذاشت * به سوى مدينه از او سر فراشت
ز مروان مدد خواست آن نامجو * نبودش زِ تشويش پرواى او
130 نگفتش جواب و ندادش سپاه * به والى بَر از غم جهان شد سياه
وز آنروى مختار با لشكرش * درآمد زِ مردى در آن كشورش
نُبد چاره او را ز جُستن نبرد « 2 » * سپاهى به جنگش فرستاد مرد
به مرزى كه خوانند نامش قديد * دو لشكر يكايك بَرِ هم رسيد
ز هم جنگ جستند و در رزمگاه * جهان بر مَدينى سپه شد تباه
135 گريزان زِ پيكار گشتند باز * سوى شهر رفتند بىبرگوساز
به پى بَر بدانديش چو فيلِ مست * درآورد لشكر در آن بوم و رست
رها كرد والى به دو شهر زود * به نزديك مروان روان شد چو « 3 » دود
در آن شهر مختار بفراخت تيغ * نبودش زِ اهل مدينه دريغ ( 387 )
ز اولادِ اصحاب فخرِ بشر * بكُشت هفتصد تن بدان شهر در
140 از آن بد نمىيافت سيرى همان * برآمد به گردون ز كارش فغان
چو مروان ز كارِ وى آگاه گشت * به جنگش روان كرد لشكر به دشت
سپهدار عبد الملك « 4 » داشت نام * سپاهش به گُردى و مردى تمام
دواسپه يكايك ز اقليمِ شام * به يثرب كشيدند به زودى زمام
هامش
( 1 ) ( ب 121 ) . : عبد اللّه بن يحيى معروف به طالب الحق .
( 2 ) ( ب 132 ) . در اصل : رحستن نبرد .
( 3 ) ( ب 137 ) . در اصل : روان شو جو .
( 4 ) ( ب 142 ) . : عبد الملك بن محمد بن عطية .