ورا با سپهدارِ لشكر به بند * درآورد و كردش به سختى گزند
ز كين بست بر يكديگر هردو را * بسوزيد در نفط و در بوريا « 1 »
دگر خيرهكارى صحارى « 2 » لقب * به واسط درون بُد زِ قومِ عرب
به مروانيان بر دل مردمان * ز كردارشان كرد بَد آن زمان
210 نمودى كه جُستن از ايشان نبرد * ثواب است و واجب مَر اين جنگ كرد
بَر او گِرد شد خلق از اين بىشمار * بلند اندر آن كشورش گشت كار
فرستاد خالد به جنگش سپاه * به رسم شبيخون بدان جايگاه
بكُشتند در جنگشان سربهسر * نجستند كس هيچ از ايشان به سر « 3 »
دگر بود در حيره « 4 » يك خويشكام * كه خواندند سختيانى « 4 » او را به نام
215 دلِ قوم حيره « 5 » ز مروانيان * بُريدى و جُستى بر ايشان زيان
روان كرد خالد به جنگش سپاه * پس از جنگ كردش بزارى تباه
تنِ مرد كشته در آتش بسوخت * در اين ملك از آن كار او برفروخت
غنيمت در اين جنگها بىكران * به دست آمد او را از آن مهتران
از آن و ز ميرى ايران زمين * خريدى همى مُلكهاى گُزين
220 چنان شد كه هرسال پانصد تُمن * شدى حاصل از ملك او بىسخن
هامش
( 1 ) ( ب 207 - 197 ) . طبرى 10 / 4204 آورده : سعيد بن مردابند گويد ، وقتى مغيره و بيان را با شش كس پيش خالد آوردند ، او را ديدم كه بگفت تا تختش را به مسجد جامع آوردند و بگفت تا دستههاى نى بياوردند با نفت ، آنگاه به مغيره گفت كه يك دسته نى برگيرد كه سستى كرد و تأمل كرد ، تازيانهها بر سر وى فرود آمد كه يك دسته برداشت و به برگرفت كه به دو بستند . سپس نفت بر او و دستهء نى ريختند و آتش در آن افروختند كه وى با نى بسوخت .
تاريخ يعقوبى 2 / 293 : آنگاه عنزى ( بخترى ) معروف به ( صاحب اشهب ) به همراهى شصت نفر خروج كردند و همگى كشته شدند .
( 2 ) ( ب 208 ) . در اصل : حيرهكارى صحارى . « صحارى بن شبيب الخارجى » .
( 3 ) ( ب 213 ) . ظاهرا : نه جستند تن هيچ از ايشان نه سر . شايد هم « كس » در معناى « تن » كاربرد يافته . اين احتمال نيز هست كه « به سر » را به معناى « باسر » ( داراى سر ) منظور داشته باشد .
( 4 ) ( ب 214 ) . در اصل : در بصره . مصراع دوم ، در اصل : سحستانى او را . : وزير سختيانى . با چند نفرى در حيره بر خالد خروج كردند و يارانش كشته شدند و خودش پس از چندى به آتش سوزانده شد .
( تاريخ يعقوبى 2 / 293 )
( 5 ) ( ب 215 ) . در اصل : قوم بصره .