بُريده دل از نصر و مروانيان * ببست از پىِ جنگ ايشان ميان
به عكس عَلَمهاى رنگين سپاه * لواها برافراشت ، شد رزمخواه
پس از جنگ بَر نصر فيروز شد * مَه دولتش گيتىافروز شد
درآورد در حكمِ خود باميان * بر او گِرد شد لشكرى پرزيان
150 بر آهنگ عاصم بشد با سپاه * كه در مرو گردد از او رزمخواه
از اين كردى از مَرويان بازخواه * بترسيد مروان نكرده گناه
كه گر پيشِ هشّام از اين افترا * فرستد خبر ، اوفتد در بلا
به سوگند كردند خستو ورا * كه آگه نبودند از اين ماجرا
پس آنگاه با او به هم جنگجو * به پيكارِ حارث نهادند رُو
155 يكى جنگ كردند هَر دو سپاه * كه شد خيره ز آن چشمِ خورشيد و ماه
در آن جنگ مروى سپه بُرد دست * درآمد به حارث از ايشان شكست
شكسته سپه برد با بلخ مرد * در آنجا همى سازِ پيكار كرد
كه گردد دگرباره پيكارجو * درآرد ز مروانيان خون به جو
از اين كار عاصم به هشّام مرد * فرستاد و زين حالش آگاه كرد
امارت اسد قسرى « 1 » بر خراسان و شرق
160 به لشكر مدد خواست ز آن تاجور * چنين گفت با شه بدين نامه در :
« چو ز ايدر مدد جست بايد زِ شام * روا مىنگردد از آن هيچ كام
اگر از عراق اين توانست خواست * شدى بىگمان زود بر كار راست
بر آن هردو كشور اگر يك امير * بود ، ز آن نگردد بدانديش چير »
گمانش چنان بود از اين بر عراق * مگر دسترس يابد از اتّفاق
165 خراسان خود از دست رفتش از اين * بَر او گشت خالد « 2 » به ميرى گزين
ز دولت شدش صافى از اتّفاق * دگر ره خراسان و ملك عراق
اسد را فرستاد خالد به دو * بدان مملكت رفت آن شيرخو
در او كارِ بدخواه بودى بلند * وز آن گشته عاصم از ايشان نژند
هامش
( 1 ) عنوان . در اصل : اسد قشيرى . « اسد بن عبد اللّه القسرى » .
( 2 ) ( ب 165 ) . : خالد بن عبد اللّه قسرى .