زِ خالد برنجيد هشّام از اين * كه باشد چرا دستگاهش چنين
كه نزديكِ اهلِ حرم مايهاش * ز من باشد افزون چنين پايهاش
فرستاد منشورِ عزلش از اين * شدش يوسف عمّر « 1 » بر جا گزين
240 به دو گفت : « چندانكه از ملك او * برآيد از او چار چندان بجو
از او ملك مستان و زر كن طلب * كز اين خواستن باشد اندر تعب
ممان تا بر اين بر زمان بگذرد * كه سختى بَر او بيش باشد به بد »
بشد يوسف عمّر او را « 2 » به بند * درآورد و كردى به سختى گزند
از او خواستى آن زرِ بىكران * برافتاد هرچيز بودش در آن
245 نمىيافت خواهنده سيرى زِ زر * به سختى از او خواستى زر دگر
بدان تا رهد خالد از وى مگر * به دو گفت : « هستم بَسى سيم و زر
سپرده به داوود عبّاسيان « 3 » * به نزديك زيدِ على همچنان »
فرستاد يوسف به هشّام مَرد * مَر او را از اين حال آگاه كرد
قضا را در آن وقت اين هردو تن * بُدند پيشِ هشّام و آن انجمن
250 پژوهيد هشّام احوالِ زر * بگفتند : « از اين نيست ما را خبر »
بر اين كار كردند سوگند ياد * فرستادشان سوىِ كوفه چو باد
كه گردد درستىّ آن كار راست * بدانند كار كژى از كه خاست
چو خالد مَر آن مهتران را بديد * سخن راستى با ميان آوريد
كه : « گفتم دروغى مگر چند روز * نبينم زِ بيدادت اين درد و سوز »
255 برنجيد يوسف از اين گفتِ خام * فرستاد بسته مَر او را به شام
از آن پس به هركشورى مهترى * فرستاد و كردش به ميرى سَرى
امارت نصر سيّار بر خراسان
ز قومِ مهلّب يكى نامور * به ملك خراسان درون كرد سر
هامش
( 1 ) ( ب 239 ) . در اصل : يوسف عمرو .
( 2 ) ( ب 243 ) . در اصل : يوسف عمرو و او را .
( 3 ) ( ب 247 ) . : داود بن على بن عبد اللّه بن عباس . زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب .