در او گشت عمّزادهاش كاردار * كه مروان « 1 » بُدش نام و نسبت حمار
در او كرد مروان جهان پاك پاك * همىكرد بدخواهِ دين را هلاك
قلاعى كه نزديك دربند بود * به يك ره به فرمان درآورد زود
115 زِ دربند از آن پس گذر كرد زود * زِ بدخواه مىجست جنگ و عنود
از او تا به سقلاب « 2 » لشكر ببرد * سَر بَدسگالان همىكرد خُرد
شدند بيشتر مردمان دينپذير * دل از كفر از بيمِ جان بود سير
چو خاقان بديد آنكه دين شد قوى * به دين كرد او نيز هم پيروى
مسلمان شد و دين در او آشكار * شد از سعىِ آن نامور شهريار
120 پس آنگاه اندر خراسان ديار * به فرماندهى شد دگرگونه كار
امارت جنيد بن عبد الرّحمن بر خراسان
به فرمان هشام ، اشرس زِ كار « 3 » * بيفتاد و آمد جنيد اختيار
مَر او را به ميرى در او برگزيد * وز او دست خالد قسّرى « 4 » بريد
به حكم جنيد اندر آن بوموبر * شدند كارداران هميدون دگر
به ملكى زِ ملكى دگر هرامير * شدندى به فرمان او ناگزير
125 شد از ماورا النّهر نصر گزين * سوى بلخِ بامى « 5 » روان همچنين
از آن كار تركان در آن بوموبر * به كوشش برافراختند باز سر « 6 »
خرابى زِ هرگونه كرد آن سپاه * جنيد اندر آن كار شد كينهخواه
هامش
( 1 ) ( ب 112 ) . : مروان بن محمد بن مروان ، معروف به مروان الحمار .
( 2 ) ( ب 116 ) . در اصل : تابسيلاب .
( 3 ) ( ب 121 ) . در اصل : اسرش ز كار . « اشرس بن عبد اللّه السلمى » . مصراع دوم : « جنيد بن عبد الرحمان بن عمرو المرى » .
( 4 ) ( ب 122 ) . در اصل : خالد قشيرى . « خالد بن عبد اللّه قسرى » .
( 5 ) ( ب 125 ) . : نصر بن سيار الليثى . مصراع دوم ، در اصل : بلخ نامى . : بامى ، لقب شهر بلخ بود و بلخ بامى مىگفتند ، به معنى بلخ درخشان ، چه بامى به فرس قديم به معنى درخشيدن بود .چو از بلخ بامى به جيحون كشيد * سپاهى كه هرگز چنان كس نديد( فردوسى )
( 6 ) ( ب 126 ) . در اصل : بارسر .