كه از جورِ مروانيان همگنان * رسيدند اندر ممالك به جان
چنين گفت چون در دَهُم دهه كار * در آن دولت آيد ، شود سست و خوار
عرب نامِ آن دَهه خواند حمار * در آن دولتِ ما شود آشكار »
ابو مسلم اين كرد دستورِ خود * در آن كار كوشش نمود از خِرد
175 كه تا كارِ دولت به گردون رسيد * از آن سود ديد و زيان هم كشيد
امارت عمر هبيره « 1 » بر ايران
ز ايران چو مالى به پيشِ يزيد * نرفتى ، بَر او ميرِ ديگر گزيد
از او مسلمه يافت عزلت زِ كار * شد عمّر هبيره « 2 » به كار اختيار
به كوفه شد از شام عُمّر گزين « 3 » * درآورد ايران به زيرِ نگين
ز حال خذين « 4 » از خراسان خبر * شنيدى بر اويند افسوسگر
180 كه : « همچون زنان در پىِ رنگ و بوست * نه چون شيرمردان در او جنگجوست »
بگفتا : « سعيدى « 5 » فرستم به دو * كه گويد ز پيكار نز رنگ و بو
كه چندانكه ديدند نرمى از آن * درشتى ببينند « 6 » از اين يك همان »
سعيد حرشى به فرمانِ او * به ميرى بدان كشور آورد رو
خذين گشت از سغد پويان به شام * سعيد حرشى از اين يافت كام
185 درآورد آن كشور اندر پناه * بگشتند تركان دگر ره زِ راه
دگرباره بَر ماورا النّهر دست * به كين يافتند و همى كرد پست
هامش
( 1 ) عنوان . در اصل : امارت عمرو هبيره ، در اين متن همه جا به جاى « عمر » ، « عمرو » آورده است .
: عمر بن هبيرة الفزارى .
( 2 ) ( ب 177 ) . در اصل : عمرو هبيره .
( 3 ) ( ب 178 ) . در اصل : عمرو كزين .
( 4 ) ( ب 179 ) . در اصل : حال خدين .
( 5 ) ( ب 181 ) . منظور از سعيدى « سعيد بن عمرو بن الأسود الحرشى » .
( 6 ) ( ب 182 ) . در اصل : درستى نبينند .