205 دژم گشت عمّر هبيره « 1 » از اين * چو از نايب خويش ديدى چنين
به فرمانِ او معقل نيكخواه * به كارى همى رفت سوى هراه
نرفته به پيش حرشى زِ راه « 2 » * نجسته اجازت شد اندر هراه
حرشى برنجيد « 3 » از آن زورمند * فرستاد و بگرفت و كردش به بند
بَر اين عمر را صبر ديگر نماند * به پيش يزيد اين سخن باز راند
210 كه : « گر هست از دستِ من آن امير * چرا با من ايدون كند خيره خير
وگر از تو دارد منى اندر او * زِ من كارِ آن مُلك ديگر مَجو »
فرستاد پاسخ يزيد اينچنين * كه : « من مَر ترا دادهام آن زمين
اگر نيستت او به ميرى به كار * ورا بازخوان ديگرى را سپار »
امارت مسلم اسلمى « 4 » بر خراسان و شرق
گزين كرد عمر « 5 » از پىِ آن زَمى * اميرى لقب مسلم اسلمى
215 بدانجا فرستاد و دادش سه پند * كه در كارِ دولت بود سودمند
نخست آنكه : « بايد دبيرت امين * بود زيرك و خوشسخن همچنين
كه مردِ دبيرست چون دل به كار * كه باشد بر آن ملك تن را مدار
دوم حاجبى پارسا برگزين * كه حاجب بود چون زبانت يقين
سوم عاملى عادل پرشكوه * به هركشورى نصب كن بَر گروه
220 كه عامل بود چون تنِ مير باز * نشايد گشايد درِ ظُلم باز »
بشد مسلم اسلمى با سپاه * به ميرى ز حكمش بدان جايگاه
در او كرده دست حرشى به بند * فرستادش و عمر كردش گزند « 6 »
گهى كلك در ناخنش مىكشيد * گهش مورچه در شكم مىدميد
هامش
( 1 ) ( ب 205 ) . در اصل : درم كشت عمرو ؟ ؟ ؟ هبره .
( 2 ) ( ب 207 ) . در اصل : حرسى ز راه .
( 3 ) ( ب 208 ) . در اصل : حرسى برنجيد .
( 4 ) عنوان . مسلم بن سعيد بن أسلم بن زرعة الكلابى .
( 5 ) ( ب 214 ) . در اصل : كرد عمرو .
( 6 ) ( ب 222 ) . در اصل : فرستاذش و عمرو كردش كرند .