110 به يكبارشان ز آن جهانبان خريد * پس آزاد كرد و ازو اين سزيد
خجل مسلمه گشت و نَستَد بها * شدند آن مساكين به يك رَه رها
خُنك نيكمردى كه از نيكوى * رهاند چنين خلقى از بدخوى
امارت سعيد خذينه « 1 » بر خراسان و شرق
خراسان پس آنگاه نزديك و دور * به عمّزاده داد آنكه بودش خسور « 2 »
سعيدش لقب بود و عبد العزيز « 3 » * پدر بودش و بود از اهلِ تميز
115 نكو داشتى پوشش و رنگ و بو * نبودى جدا آن تنعّم از او
بَر اين شيوه پيوسته تنپرورى * بر آن مُلك چون يافت او مهترى
فزون كردى اين معنى و زين سبب * مخنّث لقب « 4 » يافت زِ اهلِ عرب
خراسانى او را خذين « 5 » كرد نام * به معنى است كدبانوِ خويشكام
خذين در خراسان ز عمّال بيش * درم جست ليكن نه بر جاىِ خويش
120 هرآنجا كه بايست ده خواستش * يكى خواست و نيز از آن كاستش
وز آنجا كه گُنج يكى هم نداشت « 6 » * همى دَه طلب كرد و ز آن سربگاشت
خراسانى افسوسگر شد بَرو * نرفتى از آن كار پيشش نكو
چو آمد به اقليم تُرك آگهى * ز كار خذين و از آن بيرهى
از اين كار تركان شدند جنگجو * سوى ملك اسلام كردند رُو
125 در آن ملك سغدى سر از كين بتافت * به ياريگرى پيشِ ايشان شتافت
بسى از ديارِ مسلمان به جنگ * درآورد كافر بخيره به چنگ
هامش
- آزاد نمود . ( كامل 7 / 290 )
( 1 ) عنوان . در اصل : امارت سعيد خدين .
( 2 ) ( ب 113 ) . در اصل : آنك بوذش خبور . خسور - پدرزن . وى دختر مسلمة بن عبد الملك را به زنى داشت .
( 3 ) ( ب 114 ) . : سعيد بن عبد العزيز بن الحارث بن حكم بن ابى العاص ( سعيد خذينه ) . كامل ، خذين را به معنى كدبانو و خاتون آورده و در لغتنامه دهخدا آمده ، اين كلمه در سمرقند اطلاق به ( زن بزرگ ) و ( شاهزاده خانم ) مىشود .
( 4 ) ( ب 117 ) . در اصل : محنث لقب .
( 5 ) ( ب 118 ) . در اصل : او را خدين . و در بقيهء ابيات هم ، خدين آورده است .
( 6 ) ( ب 121 ) . در اصل : كه كنج يكى هم بداشت .