مسلمان زِ كافر به سختى رسيد * همى زو گريزان بدين سو كشيد
خذين چون شد آگه ز كارِ عدو * سپاهى گزين كرد پيكارجو
مسيّب رياحى يلِ نامدار * كه تنها شدى چيره « 1 » بر يكهزار
130 سپهدار آن لشكرِ گشن گشت * برفتند بر جنگِ دشمن زِ دشت
چو نزديكِ دشمن رسيد آن سپاه * مسيّب شد اندر شبيخون به راه
از او لشكرش بهرهاى بازگشت * بشد با دگر بهره مهتر به دشت
اگرچه نبُد صد يك بَدسگال * ز مردى به كوشش برافراخت بال
شبِ تيره زد بَر سپاهِ عدو * درآورد از ايشان بسى خون به جو
135 سپاهِ عدو دست از هم بداد * كسى را نيامد ز پيكار ياد
گرفته كَمِ ماورا النّهر پاك * جهانيد سر هريكى از هلاك
مسلمان غنيمت فزون از شمار * ببُرد و ظفر يافت در كارزار
سپاهى كز او بازماندند خوار * برفتند پيشش پس از كارزار
به پوزش دلِ او به دست آوريد * كه از بازخواه « 2 » و گنه سركشيد
140 برفتند باهم به اقليمِ ترك * بسى جنگ كردند در وى بزرگ
بلادى كه بُد ملك اسلاميان * ز تركان گرفتند باز آن زمان
مسيّب فرستاد سوى خذين * كه فرمان دهد تا رود سوى چين
اجازت نداد « 3 » و چنين كرد ياد * كه : « چون ملكِ ما باز با ما فتاد
مكن دست در ملك كافر دراز * از او لشكر آور بدين ملك باز »
145 مسيّب به فرمان او با سپاه * دژم خاطر آمد بدين سو به راه ( 369 )
چو برگشت لشكر از آن بوموبر * در آن ملك كافر برآورد سر
ديارِ مسُلمان دگر رَه به دست * درآورد و از كينه مىكرد پست
خذين خواست لشكر فرستد به جنگ * سپاهى زِ كردار او داشت ننگ « 4 »
نكردى كسى ميرى از وى قبول * خذين شد ز ميرانِ لشكر ملول
150 به خود شد روانه به آوردگاه * به سغد اندر آورد جنگى سپاه
هامش
( 1 ) ( ب 129 ) . در اصل : مسّب رباحى . « مسيّب بن بشر الرياحى » . مصراع دوم ، در اصل : شذى خيره .
( 2 ) ( ب 139 ) . در اصل : كه از بارخواه .
( 3 ) ( ب 143 ) . در اصل : اجارت بداد .
( 4 ) ( ب 148 ) . در اصل : داشت تنك .