به انواعِ رنج و عذاب و بلا * همىداشت آن مير را مبتلا
225 چنين تا هرآن چيز بودش ، ستد * نمىكرد كم همچنان كارِ بد
از اين نفس عمر هبيره « 1 » بدان * كه چون بُد پى آز اندر « 1 » جهان
از آن پس جهان سير گشت از يزيد * به عمرش زمانِ فنا در رسيد
وفات يزيد عبد الملك
كنيزك بُد او را دو مَه پيكران * به موسيقى استادِ خنياگران
حبابه يكىّ و « 2 » سلامه دگر * به خوبى يكى از دگر خوبتر
230 يزيد از جهان مهرشان را به جان * گزيده زِ هرچيز كاندر جهان
نپرداختى هيچ با كارِ مُلك * غمِ عشقشان خورد غمخوارِ مُلك
به دو مسلمه « 3 » گفت ك : « اى شهريار * ز خلق و خدا اندر اين شرم دار
جهانى به درگاهت آورده رو * تو رو كرده در روى دو يافهگو
ببين تا چه گويند خلقت در اين * به ديدار « 4 » دانش بُنِ كار بين »
235 به گفتار او كرد كوشش يزيد * مگر دل تواند از ايشان بُريد
ز شرمِ برادر يمين « 5 » كرد ياد * كه ديگر نخواهد بر آن دل نهاد
درآمد سبك خيلِ سلطانِ عشق * صف اندر صف آمد به ميدانِ عشق
چنان حمله آورد بَر وى از اين * كز آن بىسپر گشت قلب و يمين
گريزان ز هجران جناح و يسار * غنيمت در آن حال بُد وصل يار
240 دگرباره با مِهرشان گشت جفت * زبانِ زمانه در آن حال گفت :
« عقل با عشق برنمىآيد * جورِ مزدور مىكشد استاد »
چو در خويش پَرواى شاهى يزيد * نمىيافت ، زين در سخن گستريد
هامش
( 1 ) ( ب 226 ) . در اصل : نفس عمرو و هبره ؟ ؟ ؟ . مصراع دوم ، در اصل : كه حون بد بىآزاز اندر .
( 2 ) ( ب 229 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 232 ) . : مسلمة بن عبد الملك بن مروان .
( 4 ) ( ب 234 ) . ديدار : چشم . ديدار دانش - چشمِ دانش .
( 5 ) ( ب 236 ) . يمين - سوگند .