به بصره شدند و از آن مردمان * هرآن كس كه بُد ، شد روان در زمان « 1 »
نشستند در آب و مانندِ باد * سوى فارس و كرمان سبك رو نهاد
چو در شهرِ بحرين رسيدند زِ راه * بيستاد مروان « 2 » در آن جايگاه ( 368 )
در او خسروى بود كهرم به نام * زِ هرچيزشان كرد خدمت تمام
95 مفضّل به كرمان « 3 » درآورد رو * در او گِرد گشتند جمعى بَرو
بر آن مملكت يافت دست آن امير * شدند اهل كرمانش فرمانپذير
يزيد ابن عبد الملك چون شنيد * كز آن مردم اين فتنه آمد پديد
اميرى كه مدرك « 4 » بُد او را خطاب * ز قوم كلابش بُدى انتساب
بفرمود تا با سپه ده هزار * به كرمان روان شد سوىِ كارزار
100 هلال ابن احوز « 5 » به بحرين همان * روان گشت با لشكرى آن زمان
چو مدرك به كرمان درآمد به جنگ * جهان كرد بَر دشمنِ ملك تنگ
مفضّل تبه « 6 » گشت در كارزار * ز قومش همان هركه بُد نامدار
به فرمانِ مروانيان آن ديار * دگر ره درآمد از اين كارزار
به بحرين هلال ابن احوز « 7 » سپاه * ز آن سو درآورد از طرفِ راه
105 از او خواست كهرم به جان زينهار * سپُرد آن سران را به دو خوار خوار
تبه گشت مردانشان را هلال * زن و بچّگان را اسير از نكال
فرستاد از آنجا بَرِ مسلمه « 8 » * برفتند پيشش زِ بحرين همه
بر آن مسلمه بود خورده يمين « 9 » * فروشد مَر آن مردمان را ز كين
بَرش بود جرّاح از آزادگان « 10 » * كه بُد والى آذرآبادگان
هامش
( 1 ) ( ب 91 ) . در اصل : كه بذ روان شذ در زمان .
( 2 ) ( ب 93 ) . : مروان بن مهلب بن ابى صفرة .
( 3 ) ( ب 95 ) . در اصل : مفصل بكرمان . : مفضل بن مهلب بن ابى صفرة .
( 4 ) ( ب 98 ) . : مدرك بن ضب الكلبى .
( 5 ) ( ب 100 ) . در اصل : هلال ابن احرر . : هلال بن أحوز التميمى .
( 6 ) ( ب 102 ) . در اصل : مفصّل تبه .
( 7 ) ( ب 104 ) . در اصل : هلال ابن احرر .
( 8 ) ( ب 107 ) . : مسلمة بن عبد الملك .
( 9 ) ( ب 108 ) . يمين - سوگند
( 10 ) ( ب 109 ) . جراح بن عبد اللّه الحكمى ، آنها را به صد هزار خريد و مسلمه از جراح چيزى دريافت نكرد و آنها را -