زِ مختار و مصعب « 1 » كران همچنين * گرفتند ، چه چشم دارم در اين ؟
مرا زِ ابلهى بُد كه دانسته اين * به پشتيشان آمدم سوىِ كين »
65 به دو مردمش گفت : « جاىِ درنگ * نماندهست ، خيره چه كوشى به جنگ ؟ »
چنين گفت : « اگر خاكِ من ايدرست « 2 » * ز حكم قضا در زمانه كه رَست
وگر نيست ، از دشمنم خود چه باك * چگونه كند بىقضايم هلاك ؟ »
ندانست كآن هست هم از قضا * كه او را به پيكار آمد رضا
همىكرد پيكار تا كُشته گشت « 3 » * خود و دو برادر بر آن طرفِ دشت
70 اسيران شدندش سپه سه هزار * تبه كردشان مسلمه خوار و زار
به لشكرگهش رفت و مال آنچه بود * به تاراج هركس همى در ربود
قتل شوذب مداينى « 4 » در جنگ مروانيان
چو از جنگ بصره بپرداختند * به جنگ مداين سرافراختند
به پيكار شوذب « 5 » سپه مسلمه * فرستاد بهرى گزينِ رمه
سعيد ابن عمرو حرشى سپاه « 6 » * بدان جنگ شد ، داد پيكارخواه
75 تبه گشت شوذب « 7 » به پيكارِ او * نماند از سپاهش يكى جنگجو
مخالف نماندند كس در عراق * به دل راست كردند راهِ وفاق
هامش
( 1 ) ( ب 63 ) . : مختار بن أبى عبيد بن مسعود ثقفى ، مصعب بن زبير .
( 2 ) ( ب 66 ) . در اصل : من اندرست .
( 3 ) ( ب 69 ) . در العبر 2 / 131 آمده است ، گويند : آنكه او را كشت هذيل بن زفر بن حارث الكلابى بود . عارش آمد كه پياده شود و سرش را جدا كند . ديگرى سرِ او را جدا كرد . نام دو برادرش « حبيب بن مهلب و محمّد بن مهلب » .
( 4 ) عنوان . در اصل : سورت مداينى . : شوذب بسطام الخارجى .
( 5 ) ( ب 73 ) . در اصل : سورب .
( 6 ) ( ب 74 ) . در اصل : حرسى سباه .
( 7 ) ( ب 75 ) . در اصل : كشت سورب . العبر 2 / 257 : خوارج كه مرگ را آماده شده بودند ، چند بار سپاه دشمن را درهم ريختند ، ولى دشمن يكباره حملهور گرديد و آنان را چونان كه آسياب دانه را ، در زير پى خرد كردند . شوذب و يارانش كشته شدند و حتى يك تن هم از آنان باقى نماند . خوارج از آن پس ناتوان شدند ، تا آنگاه كه در عصر هشام ( بن عبد الملك ) در سال 120 هجرى ظهور نمودند .