يزيد مهلّب از آن شد دژم * بَر اندُه فزودش از اين كار غم
40 به بصره فرستاد و ياور بخواست * برادرش لشكر همىكرد راست
حسن بصرى از جنگشان داشت باز * نماندى كس آيد به پيشش فراز
فرستاد مروان به پيشش چنين : * « اگر ترك فتنه نگيرى در اين
بسايم به سوهان چوبى تنت * كه در فتنه نبود دگر گفتنت »
حسن زين سبب هيچ ديگر نگفت * بُدش تن زدن نيز اندر « 1 » نهفت
45 نرفتى سپاهى به ياريگرى * فرستاد مروان در اين داورى ( 367 )
كه : « از لشكرت كس ز دستِ حسن * نخواهند آمد بدان انجمن
بفرماى كو را كنم ز اين تباه * كه گردد روانه به پيشت سپاه »
فرستاد پاسخ به پيشش يزيد * كه : « بايدت از اين فكر دورى گزيد
اگر داد خواهد ظفر كرد كار * از اين بيش لشكر نيايد به كار
50 وگر بود خواهد به كوشش شكن * به گردن چه گيريم خونِ حسن ؟ »
از آن پس روان شد به پيكار زود * بَرِ ديه وضّاحه « 2 » آمد فرود
درآمد از آنروى شامى سپاه * دو رويه زِ هم هردو شد رزمخواه
چو صف بركشيدند بر دشتِ جنگ * برفتند شامى سپه بىدرنگ
در آن ديه در غلّه آتش زدند * از آن قومِ بصره هراسان شدند
55 نكرده نبردى به راه گريز * نهادند رو ، كس نجستى ستيز
يزيدِ مهلّب به بانگ و فغان * نكوهش نمودى بر آن مردمان
كه : « از خود نداريد شرم اى سران * كزين گونه جوييد از ايدر كران « 3 » »
نگشتند كس باز از ايشان به راه * گذشتى بر او خيل خيل آن سپاه
يزيد اينچنين گفت : « بادا تفو * بر آن كس كه دارد چنين طبع و خو
60 بَر او هم كه بر لشكرى اينچنين * كند اعتماد و درآيد به كين
بلى بىوفايى از اهلِ عراق * ز نو نيست ، پُر اوفتاد اتفاق
كه با خاندانِ رسُول و على * همين حالشان بُد ز بىحاصلى
هامش
( 1 ) ( ب 44 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ تراندر .
( 2 ) ( ب 51 ) . : وضاحيه .
( 3 ) ( ب 57 ) . در اصل : كرين كونه جويذ ؟ ؟ ؟ از اندر كوان .