گرفتند عدى ارطاة را * گروه مهلّب شدند ز آن رها
به عدى ارطاة گفتا يزيد : « 1 » * « اگر چند بايد سرت را بُريد
20 نخواهم ترا كردن اكنون تباه * ز زندان كنم روز بر تو سياه
كه تا همچنان قومِ من در بلا * در او داشتى زو شوى مبتلا »
پس آن بند خويشان خود را ز داد « 2 » * همى برگرفت و بَر او برنهاد
بَر او راست شد ملك بصره از اين * ز بيعت درآورد زيرِ نگين
يزيد ابن عبد الملك را در او * ز فرماندهى دور شد رنگ و بو
25 ز بصره زمين تا خراسان ديار * درآمد به فرمانِ آن نامدار
يزيد ابن عبد الملك « 3 » چون شنيد * كه ابن مهلّب از او سَر كشيد
بفرمود تا مسلمه با سپاه * بپويد ، كند روز بَر وى سياه
به حكمِ برادر به پيكارِ او * بشد مسلمه با سپه جنگجو
نگهبان نشاندند كز كوفيان « 4 » * به يارى او كس نبندد ميان
30 به رسمِ يزك بهرهاى از سپاه * روان كرد چون شيرِ غرّان به راه
چو ابن مهلّب « 5 » شد آگاه از او * سپه كرد و او نيز شد جنگجو
برادرش عبد الملك « 6 » با سپاه * به رسمِ يزك شد شتابان به راه
دگر يك برادرش مروان « 7 » به نام * به بصره درون گشت قايم مقام
كه لشكر فرستد به يارى بَرش * نماند گريزد كس از لشكرش
35 يزك هردو رويه به هم بازخورد * يكايك ز مردى چنان جنگ كرد
كه جنگى ندارد چنان جنگ ياد * به شامى سپه بر شكست اوفتاد
ولى باز با رزمگاه آمدند * ز بصرى سپه رزمخواهان شدند
شكسته شدند بصريان ز آن سپاه * گريزان به بصره سپردند راه
هامش
( 1 ) ( ب 19 ) . : يزيد بن مهلب .
( 2 ) ( ب 22 ) . در اصل : بس از بند حوذ زار داذ .
( 3 ) ( ب 27 ) . : مسلمة بن عبد الملك .
( 4 ) ( ب 29 ) . در اصل : كر كوفيان .
( 5 ) ( ب 31 ) . : يزيد بن مهلب .
( 6 ) ( ب 32 ) . : عبد الملك بن مهلب .
( 7 ) ( ب 33 ) . : مروان بن مهلب .