پادشاهى القادر بصنع اللّه ، يزيد بن عبد الملك بن مروان ، چهار سال و يك ماه
به شاهى شد از ملك عمّزاده شاد * درِ بخت و دولت بر او برگشاد
لقب يافت قادر بصنع اللّه او * در آن خسروى گشت كارش نكو
شدندش همه ملك فرمانبران * خلافش نكردند كس اندر آن
به غير از يزيدِ مهلّب كه او * ز بيمش ز زندان بپيچيد رو
5 كه بدخواه بودى يزيدش به جان * چو با او بَدى كرده بُد در جهان
ز زندان گريزان به بصره شتافت * ز والى در آن شهر رَه مىنيافت
فرستاد نزديكِ والى چنين * كه : « من نيستم بَر سرِ جنگ و كين
دلم هست از كارِ ديوان ملول * نخواهم دگر گشت گِرد فضول
بدان آمدم تا كه در خانِ خويش * رَهِ طاعتِ ايزد آرم به پيش
10 روا نيست زين منع كردن مرا * مكن آنچه بر تو نباشد سزا « 1 » »
رهش داد والى در آن شهر و مَرد * نهانى همى دعوتِ خلق كرد
شدند اهلِ بصره هواخواهِ او * ز والى پس آنگاه شد جنگجو
چو عدّى « 2 » ارطاة معلوم كرد * كزو ناگهى جست خواهد نبرد
درِ خانِ دار الاماره ببست * به كينه گشود از سَرِ خشم دست
15 كه قومِ مهلّب كند ز آن تباه * كه بودند محبوس آن جايگاه
ببستند در ز اندرون آن سران * نُبد دست او را بر ايشان در آن
كمند اندر افگند دشمن به بام * بر او رفت و ز آن كار شد شادكام
هامش
( 1 ) ( ب 10 ) . در اصل : نباشذ سرا .
( 2 ) ( ب 13 ) . در اصل : عدى اطاه ؟ ؟ ؟ . : عدى بن ارطاة الفزارى .