نداريم پايابشان بىگمان * چه تيزى كنيم « 1 » از براى زمان
همان بِه كنم شهر بر خود حصار * كه تا خود چگونه شود روى كار
مگر باز صلحى توان جست ازو * نبايد به خيره شدن جنگجو »
سپه گشت خستو و حصنِ حصار * قوى كرد و كردند در وى قرار
230 قتيبه به ارگنج شد با سپاه * ورا كرد محصور تا چندگاه
زِ كارش به تنگ آمدند شهريان * درِ صلح زد هركسى آن زمان
بر آن صلح كردند هركس كه او * در آن شهر و اين كار بُد فتنهجو
سپردندشان سربهسر ز آن ديار * برآمد شمر چارباره هزار
قتيبه تبه كردشان سربهسر * نُبد هيچكس را امان زو به سر
235 بترسيد خوارزمشه چون سپاه * ازو بازگردد بدين سو به راه
بَدى بيند از قوم آن مردمان * گرفت و بدين قوم داد آن زمان
زن و مرد هفتاد باره هزار * بُدند و اسيران شدند خوار خوار
به ملك خراسان سپه بردشان * به نزديك خود بندگان كردشان
فتح سمرقند قتيبهء مسلم را
پس از سغد « 2 » پيشش خبر شد به راه * كه طرخون زِ سغدى سران شد تباه
240 بدان كين كز اسلاميان صلحجو * شد او سغدى آورد « 3 » خونش به جو
يكى مردِ غورى لقب را امير * بر آن شهر كردند بَر خيره خير
سمرقنديان نيز هم زين سبب * گرفتند دورى ز حُكم عرب
قتيبه از اين كار شد خشمگين * سپه كرد در كارِ كوشش گزين
برادرش را داد بهرى از آن * به سوى سمرقند كردش روان
245 خود و لشكرى « 4 » همچو غرّان پلنگ * به سغد اندر « 4 » آمد زِ ره بىدرنگ
از آن شهر غورى به زنهار پيش * شد و برد بيرون از آن كارِ خويش
هامش
( 1 ) ( ب 226 ) . در اصل : جه تيرى كنيم .
( 2 ) ( ب 239 ) . در اصل : بس از سعد . مصراع دوم ، در اصل : ز سعدى .
( 3 ) ( ب 240 ) . در اصل : سعدى آورد .
( 4 ) ( ب 245 ) . در اصل : جو دو لشكرى . مصراع دوم ، در اصل : بسعد اندر .