ندانى تو نيك و بدِ كار جنگ * كه نام است از جنگ و ننگ از درنگ »
775 بگفت و بر آن دشمنان زد چو شير * بينداخت چندى سرانِ دلير
سپه شد گريزان ز بيمش ز جنگ * جهان بر سپهدار از آن گشت تنگ
سعيدِ مجالد « 1 » تبه گشت زار * سپه گشت يكبارگى تارومار
بكوشيد جزلى كه چندى سپاه * بپيوست با او و شد رزمخواه
شكسته نمىگشت بسته به جنگ * نمىيافت بر شيرِ نَر دستْ رنگ « 2 »
780 جراحت بسى يافت جزلى به جنگ * نماندش مجالِ نبرد و درنگ
گريزان به ناچار برگاشت رو * وز اين رفت بَر چرخ نامِ عدو
در آن مُلك كس را نماند آن مجال * كه با او توانند كردن جدال
نماند او كه كس مالِ آن بوموبَر * برد پيش حجّاج از آن پس دگر
چو حجّاج مردى ز كوفى سپاه * نمىيافت هنگامِ آوردگاه
785 به بصره درآورد ناچار رو * كه ترتيب لشكر كند اندرو
به خود گردد از بدگمان رزمخواه * مگر روز بَر وى كند ز آن سياه
تاختن كردن شيث « 3 » بر كوفه به ستيز حجّاج
چو از رفتنش شيث آگاه گشت * همى خواست بر سوىِ كوفه گذشت
بترسيد در بصره ، حجّاج از آن * از آنجا سوى كوفه آمد دمان
شبانگاه در شهرِ كوفه كشيد * به قصر الاماره درون آرميد
790 همان شب در آن شهر شد شيث نيز * به درگاه حجّاج شد پرستيز
همى زد دَرش سخت و دشنام داد * نيارست كس جنگِ او كرد ياد
به شهر اندرون هركه را يافت كُشت * چو شب روز شد زود بنمود پشت
دگر ره به ملك مداين كشيد * كسى را كه ديد از عدو سَر بُريد
چو حجّاج ز اهلِ عراق آن زمان * نمىيافت دستى بر آن بدگمان
هامش
( 1 ) ( ب 777 ) . در اصل : سعيد ابن خالد . شبيب به سعيد بن مجالد حمله برد و با شمشير به سرش زد كه تا مغزش فرو ريخت و بيجان بيفتاد . ( طبرى 8 / 3556 )
( 2 ) ( ب 779 ) . رنگ : قسمى بزِ كوهى . گوسفند و بزِ كوهى . ( فرهنگ فارسى معين )
( 3 ) عنوان . منظور ، شبيب بن يزيد الخارجى .