675 لقب صالح و مسرح « 1 » او را پدر * به دانش سرآمد بدان مُلك در
در او حالِ مروانيان چون بديد * ز حجّاج احوال از اين سو شنيد
كه از جادّهء راستى سربهسر * برون برده بودند آن قوم سر
نهانى از ايشان دلِ مردمان * بُريدى و گفتى به مردم چنان
كه : « اين مهتران درخورِ سرورى * نيند ، غاصب [ اند ] اندر اين داورى « 2 »
680 پس از مصطفى اندر اسلام امام * ابو بكر و عمّر بُدند و السّلم
كه از گفتهء مصطفى و خدا * نگشتند آن هردو مهتر جدا
ولى كرد عثمان ز فرمان گذر * هوايى بُدى كار او بيشتر
ورا كُشت بايست و هركس بكُشت * درآورد از آن كار جنّت به مُشت
على كرد تقصير در كارِ دين * كه تا دست بردند اعدا چنين
685 وز اينها هرآن كس كه سرور شدند * يكى از دگر باز بَتّر شدند
بر اسلاميان زيبد آن كس امام * كه باشند خشنود از او خاصّ و عام
قريشى ندارد در اين اعتبار * مگر هردو باشند يكسان به كار
چو باشند همسان ، « 3 » وى اوليتر است * از آنروى كُو خويشِ پيغمبر است
بَر اسلاميان است واجب كنون * بَر اين قوم آمد به شاهى برون
690 گزيدن امامى سزاوارِ خويش * گرفتن رهِ جنگ اين قوم پيش »
از اين گفته چندى در آن بوموبر * شدند پيرو او بدين كار در
ورا سرورِ مؤمنان خواندند * خطابش خليفه همىراندند
به ماهِ صفر سال هفتاد و شش * برفتند آن مردمِ شيرفش
گله آنچه بودى ز مروانيان * ببردند آن مردم پرزيان
695 صد و دَه دلاور از آن بوموبر * برافراختند اندر اين كار سر
محمّد كه بودش زِ مروان گهر * چو بشنيد ز ايشان از اين در خبر
بفرمود با عدّى « 4 » رزمزن * روان شد به پيكارِ آن انجمن
هامش
( 1 ) ( ب 675 ) . در اصل : مرّح ؟ ؟ ؟ . « صالح بن مسرح تميمى » يكى از امرو القيس كه عقيدهء خوارج صفريه داشت . گويند نخستين كس از صفريه بود كه قيام كرد . ( طبرى 8 / 3530 )
( 2 ) ( ب 679 ) . در اصل : غاصب اندرين داورى .
( 3 ) ( ب 688 ) . در اصل : جو باشد همسان .
( 4 ) ( ب 697 ) . طبرى 8 / 3536 « عدى بن عدى حارثى » و العبر 2 / 241 « عدى بن عدى كندى » آورده است .