به حكم زبيرى ، مهلّب سپاه * همىبرد سوىِ خراسان به راه
بَر او مكر كردند بصرى سران * نوشتند نامه به پيشش در آن
ز گفت زبيرى كه : « بايد نخست * زِ قومِ ازارق « 1 » ترا جنگ جست
برانداختن آن سپه را تمام * از آن پس كشيدن بدان سو زمام »
15 مهلّب چنين گفت ك : « ين كار من * به شرطى پذيرم در اين انجمن
كه يك ساله اموال اين بوموبر * مسلّم بود مَر مرا سربهسر
هرآن مُلك بگشايم از خوزيان * اميريش باشد مرا جاودان »
ز ابن زبير اندر اين بصريان * بجستند منشور و داد او در آن
مهلّب بشد با دَه و دو هزار * به جنگ ازارق « 2 » به خوزى ديار
20 به نزديكى سلبرى جنگ كرد * سپاهش شكن يافت اندر نبرد
به قلب و جناح و يمين و يسار * بَسى كس نماندند در كارزار
گريزان شدند لشكر او به راه * مهلّب بيستاد در قلبگاه
همىكرد فرياد و خواندى سپاه * عدو در پسِ لشكرش رزمخواه
بَر او گِرد گشتند چندى سوار * عدو شد به منزلگه از كارزار
25 ازو گشته ايمن ، گشاده ميان * عدو بود و او جنگجو همچنان
نهاد اندر آن قوم شمشير تيز * برآورد از جانشان رستخيز
به جنگ ابن ماحوز « 3 » شد كُشته زار * گريزان ازارق از آن كارزار
از اين بيم از كشور خوزيان * شتابان برفتند تا اصفهان
مهلّب بر آن مُلك شد كامكار * درآورد در حكمِ خويش آن ديار
30 وز اين گشت بصره ز دشمن تهى * زبيرى در او يافت فرماندهى
بدان شهر شد مصعب ابن زبير * به حكم برادر در او گشت مير
هامش
( 1 ) ( ب 13 ) . در اصل : ز قوم ارازق .
( 2 ) ( ب 19 ) . در اصل : بجنك ارازق .
( 3 ) ( ب 27 ) . در اصل : ابن ماحور . : عبيد اللّه بن ماحوز » . مصراع دوم ، در اصل : كريزان ارازق .