به دل خواست مروان كه خالد مگر * گزيند به كارى ز دانش گذر
150 كه جهلش كند عرض بر همگنان * كزين نيست زيباى گاهِ مهان
از اينروى خوارى بَر او كرد مرد * ولى خالد از عقل دورى نكرد
يكى روز خالد سخن كرد ياد * به مادر ، به دو مرد دشنام داد
نگفت ايچ خالد روان گشت زود * به مادر بگفت آنچه بشنيده بود ( 325 )
به دو گفت : « اگر ز آنكه او را همال * نگشتيت اينش نبودى مجال »
155 به دو گفت مادر : « به كس « 1 » زين مگو * كه من لب ببندمش زين گفتوگو »
چو مروان به نزديكى زن رسيد * ز خالد به پيشش سخن گستريد
كه : « باشد شكايت نموده زِ من * در آن پى غلط دادش آن شيرزن
كز آن است عاقلتر آن پاك پور * كه در جزوييى « 2 » از تو گردد نفور
رساند ز كارت شكايت به من * تصوّر مكن ز آن پسر اين سخن
160 تو شك نيست كز شفقت و مهترى * ورا كرده باشى نصيحتگرى »
چو شد روز ، شب مرد در خانه خفت * شدش مرگ از اين كار با خواب جفت
زنش بالشى بر دهانش نهاد * بَر او تكيه زد تا كه شو جان بداد
برآورد افغان كه : « مروان كجا « 3 » * بمُرد و از او ماند شاهى به جا »
ز هجرت شده شصت و شش سال بود « 4 » * به ماه صيامش چنين حال بود
165 بُدى عمر هشتاد و يك مَر ورا * يكى سال و دو ماه از آن پيشوا « 5 »
سه دختر ازو ماند با دَه پسر « 6 » * پس از وى مهين پور شد تاجور
هامش
( 1 ) ( ب 155 ) . در اصل : مادر بكش .
( 2 ) ( ب 158 ) . در اصل : كرانست ؟ ؟ ؟ نزان باك نور . مصراع دوم ، در اصل : كه در ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 163 ) . در اصل : افعان كه مرد از كجا .
( 4 ) ( ب 164 ) . در طبرى و العبر و تاريخ يعقوبى سال شصت و پنج آمده است .
( 5 ) ( ب 165 ) . ابو جعفر گويد : به گفته واقدى هلاك مروان به دمشق در شصت و سه سالگى رخ داد ، امّا هشام بن كلبى گويد : شصت و يك ساله بود و به قولى هفتاد و يك ساله بود و به قولى هشتاد و يك ساله . پدرش ، حكم بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس و مادرش آمنه بنت علقمة بن صفوان بن اميهء كنانى بود . ( طبرى 7 / 3253 ) و مدت خلافتش از آن پس كه با وى بيعت كردند نه ماه ببود و به قولى از پس بيعت ، خلافت ده ماه سه روز كم بود . تاريخ گزيده 269 ، يك سال و نه ماه آورده است .
( 6 ) ( ب 166 ) . دوازده پسر به جاى گذاشت ، عبد الملك ، عبد العزيز ، معاويه ، بشر ، عمر ، ابان ، عبد اللّه ، عبيد اللّه ، ايوب ، داود ، عثمان و محمّد . ( تاريخ يعقوبى 2 / 200 )