مَر آن مردمان را ازارق « 1 » به نام * همى خواندند آن زمان خاصّ و عام
135 چو بشنيد ابن زبير اين سخن * سپاهى فرستاد شمشيرزن
برفتند و كردند جنگ آن سپاه * شدند از ازارق « 2 » فراوان تباه
ازارق چو بىپا و بىپَر شدند * گريزان ز بصره ، به ششتر « 3 » شدند
زُبيرى شد اندر پىِ بدسگال * دگر ره به كوشش برافراخت بال
در آن جنگ نافع تبه گشت خوار * ازارق شدند « 4 » سربهسر تارومار
140 از آنجا سوى ملك فارس آن سپاه * گريزان برفتند پويان به راه
سپهبد مظفّر به بصره كشيد * به ميرى در آن جايگاه آرميد
به بصره وَبا خاست آن روزگار * گذر كرد مرده ز حدّ شمار « 5 »
به تجهيز و تكفين نپرداخت كس * نديدند بر دفنشان « 6 » دسترس
بجز آنكه افگندى اندر مغاك * چو برگشتى آن كرد پنهان به خاك
وفات مروان حكم
145 ز مروان همين سال اندر نهان * به دل يافت سيرى جهان ناگهان
همى خواستى مامِ خالد « 7 » كه او * زِ بهر دلش گردد آزرمجو
به فرزندِ خود پادشايى دهد * بر آن كام او را روايى دهد
همى داد مروان « 8 » به مهتر پسر * وز اين زن ازو داشت پُرخون جگر
هامش
( 1 ) ( ب 134 ) . در اصل : مردمان را ازازق .
( 2 ) ( ب 136 ) . در اصل : شذند از ارازق .
( 3 ) ( ب 137 ) . در اصل : ارازق جو . مصراع دوم ، در اصل : شستر .
( 4 ) ( ب 139 ) . در اصل : ارازق شذند .
( 5 ) ( ب 142 ) . طبرى 7 / 3254 ، ابو جعفر گويد : در اين سال طاعونى كه آن را طاعون نابودكننده ( جارف ) ناميدهاند در بصره رخ داد و بسيار كس از مردم بصره از آن تلف شدند . مصعب بن زيد گويد : وقتى طاعون نابودكننده رخ داد ، عبيد اللّه بن عبيد اللّه بن معمر امير بصره بود ، مادرش در طاعون بمرد و كس را نيافتند كه آن را بردارد ، عاقبت چهار بومى را اجير كردند كه جنازه را سوى گور بردند .
( 6 ) ( ب 143 ) . در اصل : بر رفتشان .
( 7 ) ( ب 146 ) . نام مادرِ خالد بن يزيد ، امّ هاشم بنت ابو هاشم بن عتبة بن ربيعه است .
( 8 ) ( ب 148 ) . : عبد الملك بن مروان .