خراسان به جنگى مهلّب « 1 » سپرد * روان شد سوى شام آن مردِ گُرد
چو آمد به سوى نشابور مرد * از او خازمى « 2 » مُلك درخواه كرد
بخواه و به ناخواه بستد ازو * روان شد سوى مرو آن شيرخو
120 چو عبد اللّه خازم آمد ز راه * از او شد مهلّب به دل رزمخواه
و ليكن شكسته از آن نامدار * به بصره سوى خان خود رفت خوار
بر آن مملكت خازمى يافت دست * به فرماندهى در خراسان نشست
هريوى « 3 » نمىبرد فرمانِ او * از آن شهر شد خازمى جنگجو
يكى سال محصور ماند آن ديار * نمىشد ظفر از دو رو آشكار
125 سپهبد پيامى فرستاد و گفت : * « چه باشيد چون موش اندر نهفت
اگر هستتان مردى و زور و فرّ * نبايد ز « 4 » ما گشت پرخاشخر »
هريوى برنجيد و آمد برون * در آن جنگ شد غرقِ درياى خون
بر آن شهر شد خازمى « 5 » كامكار * نماندش عدو در خراسان ديار
فرستاد و منشور ز ابن زبير * گرفت و بماند اندر اين كار دير
استيلاى ازارقه « 6 » بر بصره
130 به بصره ز شيعه يكى نامور * كه نافع بُدش نام و ازرق « 7 » پدر
طلبكارِ خون حسين گشت خوار * بَر او گِرد شد لشكرى نامدار
ز سردارِ بصره در آن كين كشيد * بسى سروران را بر آن سَر بُريد
از او منهزم گشت اميرِ سپاه * برافراشت در بصره نافع « 8 » كلاه
هامش
- است .
( 1 ) ( ب 117 ) . : مهلب بن ابى صفرة .
( 2 ) ( ب 118 ) . در تمام قسمتهاى مربوط به عبد اللّه بن خازم ، در اصل ، حازم ، و حازمى آمده است .
( 3 ) ( ب 123 ) . منسوب به هريو كه صورتى از شهر هرى يا هرات است . ( لغتنامه دهخدا )
( 4 ) ( ب 126 ) . ظاهرا : ببايد ز .
( 5 ) ( ب 128 ) . در اصل : شد حازمى . « منظور ، عبد اللّه بن خازم » .
( 6 ) عنوان . در اصل : استيلاء ارازقه .
( 7 ) ( ب 130 ) . در اصل : نام و ارزق .
( 8 ) ( ب 133 ) . : نافع بن ازرق .