وز اينروى يكباره ايران زمين * زبيرى درآورد زيرِ نگين
بجز كشور مغرب و مصر و شام * دگر بُد به حكم زبيرى تمام
به فرمانش عبد اللّه ابن يزيد * به كوفه مهى و اميرى گزيد
به شيعه بُدى ميل آن نامور * برآورد شيعى در آن مُلك سر
35 هرآن كس هواخواه مروان بُدند * به كوفه ز كارش پريشان شدند
هواخواه قوم زبيرى ورا * بسى منع كردى بر اين ماجرا
نپذرفتى از كس سخن پيشوا * از آن شيعه را كار شد بانَوا
طلب كردن شيعهء كوفه خونِ حسين على ( رضعهما )
گروهى فراوان از آن مردمان * سوى كربلا آمدند آن زمان
سليمان بن صردشان پيشرو * همه نامداران و مردان گو
40 بر آن خاك زارىكنان هركسى * به پوزش همىگفت از اين دَر بسى
كه : « از تو همه عذرخواه آمديم * پشيمان ز كرده گناه آمديم
كه بيعت به كارت گرفتيم خوار * نداديم ياريت در كارزار
كه بر تو بدانديش تو گشت چير * وز اين ما سرافگنده مانديم زير
زِ اسلاف تو وز خداوندگار * به تقصير خود گشته زين شرمسار
45 مكافات آن را فدا كرده جان * كنون كينه جوييم از اين بدگمان »
ز قوم بنى اميّه ز آن سپس * نماندند در كشورِ كوفه كس
از ايشان بسى را بكُشتند زار * بسى را به زندان فگندند خوار
چو كار اينچنين گشت ، در كوفه مير * گرفتى همى شيعه را ناگزير
چو مختار و هركو بُدى نامور * به بند اندر آوردشان سربهسر
50 برفتند پس شيعيان رزمخواه * به زودى سوى شام از آن جايگاه
عبيد اللّه ابن زياد و سپاه * به فرمان از ايشان شدند رزمخواه
سپاهى به رسم يزك پوى پو * ز پيشش به شيعه نهادند رو
چو شيعى سپه شد به قرقيسيا « 1 » * زفر شد نصيحتگر آن قوم را
هامش
( 1 ) ( ب 53 ) . در اصل : شذ ؟ ؟ ؟ . مصراع دوم ، زفر شذ . : زفر بن حارث كلابى .