ز اركانِ دولت بسى نامدار * گزيدند ابن زبيرى « 1 » به كار
زِ بهرش بكردند دعوت سران * زِ مردم گرفتند بيعت در آن
15 غُلُو داشت « 2 » ضحّاك قيس اندر اين * وز اين بُد بنى اميّه پر زِ كين
به كارش عبيد اللّه ابن زياد * بَر او مكر كرد [ و ] ورا ياد داد « 3 »
ك : « ز ابن زبيرى در اين كار بِه * به خود جو ، مهى كردن او را مَنه
كه اندر قريش از تو برتر به جاه * ندانم كسى را زِ مير و سپاه
فريبش بخورد اندر اين مرد پير * به خود خلق را خواندى خيره خير
20 نماند اعتقادى كسى را به دو * بپيچيد ضحّاك از آن باز رو
چو از كوزه بُد ريخته آب را * نشايستى آوردنش با زِ جا
نپذرفت گفتارِ او كس دگر * بكوشيد عبد اللّه چارهگر
كه مروان شد اندر جهان پيشوا * وز آن ماند حكم امّوى به جا
خردپيشه مروان ز تخم حَكم * كه ذى النّور را باب او بود عمّ
25 اگر چند بُد راندهء مصطفى * برآمد به جايش به حكم قضا
هامش
( 1 ) ( ب 13 ) . در اصل : كريدند ابن زبيرى .
( 2 ) ( ب 15 ) . در اصل : علو داشت .
( 3 ) ( ب 16 ) . در اصل : برو مكر كرد ورا ياذدار .