فرستادن يزيد اهل بيت را به مدينه و مخالفت مَدنيان
على اصغر و اهل بيت آنكه بود * از آنجا به يثرب كشيدند زود
از اين پيش منذر ز تخمِ زبير * تنى چند ديگر ز برنا و پير
ز يثرب به پيشِ يزيد سوىِ شام * بُدند رفته و ديده بسيار كام
395 بسى كرده نيكى بر ايشان يزيد * زِ شام آن گُره چون به يثرب كشيد
نمودندى احوال او سربهسر * به پير و جوان بيشوكم ، خير و شر
كه او رُو ز اوامر بپيچيده است * نواهى به هركار بگزيده است
شمارد در اسلام در كلّ حال * حلالش حرام و حرامش حلال
ز بد زندگانىِ آن بَدنهان * از او بُد رميده دلِ همگنان
400 ز قتلِ حسين چون شنيدند خبر * شدندش بدانديش از اين سربهسر
چو آمد در او اهل بيتِ رسول * به كين خواستن بود مردم عجول
از اين بر على اصغر آن مردمان * همى خواستند كرد بيعت در آن
اگر چند بود آن پسر نارسيد * چو پيران ز دانش بُن كار ديد
به دل گفت از اين كار بر قومِ من * اگرچه سزا بودشان مِه شدن
405 چو ديدم چهها رفت اندر جهان * چه بَر من رود زين خود اندر نهان
چو با آن شكوه و بزرگى و فرّ * مسلّم نشد بَر نيا و پدر
ميسّر مرا چون تواند شدن * نبايد از اين داستان دم زدن
نپذرفت گفتارِ آن مهتران * از آن شهر از اين كرد چندى كران
به ديهى كه ينبوع « 1 » بُد نامِ آن * برفت و گرفت آن هنرور مكان
410 وز اينرو عبيد اللّه ابن زياد * حسين را چو زينگونه بر باد داد
همى خواست كاندر مكافات آن * يزيدش خراسان دهد آن زمان
هامش
( 1 ) ( ب 409 ) . ينبوع - ينبع .