چنين تا نماندند كس ز آن سپاه * شدند اهل شيعه سراسر تباه « 1 »
حسين ماند با اهل بيتش به جا * وز ايشان بدانديش رزمآزما
على اكبر « 2 » آن پاك پورِ حسين * چو شير اندر آمد در آن دشت كين
زِ پيشِ پدر حملهء بدگمان * همى دور كرد آن هزبر دمان
275 تنى چند بَر دستِ او كُشته گشت * زِ پيكار چون دستِ او بسته گشت « 3 »
در او تشنگى شد چنان كارگر * كه مىخواست افتادن آن نامور
به پيش پدر شد پسر آن زمان * پدر در نهادش زبان در دهان
شد آن تشنگى كمتر و آن پسر * به آورد شد باز پرخاشخر
ز قوم عمر ، فره سعد زود * پسِ پشت او اندر آمد چو دود « 4 »
280 يكى تيغ زد بَر سرِ كتف او * زِ دردش على اندر آمد بَرو « 5 »
به زخمى دگر آن بدانديش مرد * روان از تنِ فرّخش دور كرد
حسين كرد بر قتل او هاى ها « 6 » * نماندش شكيب اندر آن بَد بلا
نُبد گريهاى كرده تا آن زمان * ز غيرت به پيكار آن بدگمان
ز خيمه فتادند بيرون زنان * فگندند خود را بَر او آن زمان
285 حسين سوى خيمه فرستادشان * عزاباد با « 7 » سوزِ دل دادشان
بشد گرد عبد اللّه نامور * كه بُد مسلم ابن عقيلش پدر
به پيكار دشمن در آن دشتِ كين * نهاده زِ كين دست خود بر جبين « 8 »
هامش
( 1 ) ( ب 271 ) . در اصل : سراسر سباه .
( 2 ) ( ب 273 ) . : مادرش « ليلى بنت ابو مرة بن عروة بن مسعود ثقفى »
( 3 ) ( ب 275 ) . در اصل : ز بيكار او دست جون بسته كشت .
( 4 ) ( ب 279 ) . چنين است در اصل ، كه ظاهرا منظور « مرة بن منقذ عبدى » است .
( 5 ) ( ب 280 ) . مرة بن منقذ راه بر او گرفت و ضربتى به او زد كه بيفتاد و كسان اطرافش را گرفتند و با شمشير پاره پارهاش كردند . ( طبرى 7 / 3052 )
( 6 ) ( ب 282 ) . حميد بن مسلم ازدى گويد : به گوش خودم شنيدم كه حسين مىگفت : ( پسركم ، خداى قومى را كه ترا كشتند ، بكشد ، نسبت به خدا و شكستن حرمت پيمبر چه جور بودند ، از پس تو دنياگو مباش ) .
( طبرى 7 / 3052 )
( 7 ) ( ب 285 ) . در اصل : عزاباز با .
( 8 ) ( ب 287 ) . در اصل : خود بر ؟ ؟ ؟ حپن .