كه از جهل بودش از اين در گُمان * كه چون بر حسين بر سر آرد زمان
230 حسين دوزخى او بهشتى بُود * عيان كارِ خوبى و زشتى بود
بلى گر نبودى گُمانش چنين * چرا از حسين جنگ جُستى و كين
حسين گفت : « يا رب پسنده مدار * برآور ز جانش به زودى دمار »
دعا كرد اجابت خدا در زمان * بيفتاد از اسپ آن بدگُمان
يكى پاىِ او ماند اندر ركاب * دوان اسپ و او را كِشان در شتاب
235 چنين تا برآمد ز جانش دمار * تنِ مرد بدكار شد پاره پار
چو حرّ رياحى « 1 » چنان حال ديد * به دل مِهر سيّد زِ جان برگزيد
به پيش حسين رفت و كردش سلام * ثنا خواند بر جانِ آن نيكنام
حسين حال پرسيد از آن نيكمرد * به پاسخ بَر اينگونهاش ياد كرد ( 315 )
كه : « باطل رها كردم و حق گزين * نخواهيم دنيى و خواهيم دين
240 فدا مىكنم جان زِ بهرت به جنگ * كز آنم بهشت « 2 » اندر آيد به جنگ »
حسين گفت ك : « ز كارِ « 3 » خود شاد باش * چو نامِ خود از دوزخ آزاد باش »
به پيش صف آمد حرّ اندر زمان * مبارز طلب كردى از بدگُمان
عمر را چنين گفت شمر : « اى امير * چرا مىبرى روز بر خيره خير
كه گردد عربزادهاى كامجو * شود لشكر ما همى رامِ او
245 اگر كرد خواهى به خويشى نگاه * به من دِه سپه تا شوم رزمخواه
برآرم به مردى ز جانش دمار * نماند زند « 4 » دَم در اين كارزار »
عمر در كمان راند تيرى خدنگ * درآمد ز تندى و تيزى به جنگ
چنين گفت با لشكرش ك : « ز حسين « 5 » زِ من بيشتر كس نجستند كين * گواهى دهيدم بَر اين تا يزيد
به كارم بَر از كار سازد « 6 » مزيد » * 250 بگفت اين و تير از كمان برگشاد
برآمد به حرّ داد جانش به باد
هامش
( 1 ) ( ب 236 ) . در اصل : حرّ رباحى .
( 2 ) ( ب 240 ) . در اصل : كرانم بهشت .
( 3 ) ( ب 241 ) . در اصل : كفت كركار .
( 4 ) ( ب 246 ) . در اصل : نماند رند .
( 5 ) ( ب 248 ) . در اصل : كر حسين .
( 6 ) ( ب 249 ) . در اصل : ار كار سازد .